از نوعی دیگر -۱

«…بوی سیگارش می پیچید توی دماغش که حالا سرش را عقب تر کشیده بود و زل زده بود به صورتش،چشمهای گرد و قهوه ای…قهوه ای روشن…خیلی روشن…خیره شده بود به مردمک متحیری که هراسان خیره اش بود و بو می کشید.
جلوی سفیدی زنگ زدهء دری ایستادند،انتهای راهرو ساکت تر بود.در با صدای نفرت انگیزی باز شده بود.زن تن گنده اش را تپانده داخل اتاقک که خودش را جمع کرده بود گوشه تنگ اتاقی که همه اش گوشه بود:«بلند شو!!»
پاهایش را جمع کرد زیر شکمش و با انگشتان لاغر زردی که شست هایش را می شمرد مرتب،چشم دوخته بود به کفشهای انگلیسی سیاه براق که آرام به سویش می خزید«مریم!»
بازوهایش را فشار می داد و می کشیدش بالا تا بوی سیگارش بپیچد توی دماغش،چشمهای سیاه دختر هنوز نگاهش نمی کرد با چشمهای قهوه ای روشنش موهای مرتبی داشت و بوی مریم تندی می داد…انگشتان سیاهش را لغزانده بود روی آستین من که حالا خاکی می شد…با دردی که حالا از زیر ناخنهای مرد می خزید زیر پوستش…»
نفرین به همه مریم های ذهن آشوب گرت که متنفرم از مهرم به تو!!!…عشق که عشقه می شود و می تند به تنم که زرد بشود این ستون همیشه بودنش که عشقه است و می مکد…کارش مکیدن و بالا رفتن است و کارم ایستادن و زرد شدن…متنفرم از تو!
این هم برای تو…زیر نگاههای همیشه نامهربانت…بخوان!!!

همه جایی و هیچ کجای دیدنم که می جویمت نیستت را و می یابم هستت…هست…نیست…پرپر همه گلبرگهای زرد…راه راه همه پرده های توری عبوس جلوی صورتت…این همه که باران می ریزد و خیس می شود آن کله پوکت…پاکت های خالی سیگارهای روسی که بوی تنت می گیرد این میخکی ها… اوف!!!
تو که شبها نمی خوابی و صبح ها بیکاری!!!…مریم می شماری توی خیالهای منبسط این خطوط درهم نگاشته هایم که برهنه می گوید خزعبلات…خزعبلات…خزعبلات…
نه تو که همه نمی دانند و من خوشنودم…بگذار نگذارند که من نگویم چقدر با خدایم از بی خدایی!!!…خدایی؟؟؟
افسوس…همین!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.