از نوعی دیگر -۸

مدام من مراقبم مادر نرود در فکر و مادر مراقب که من نروم!به قول خواهر زاده ام هر وقت دیدی خاله با خال کوچیک زیر چونه ش بازی می کنه حتی اگر زل زده به چشمات و لبخند می زنه بدون که اینجا نیست!…چقدر دلم می خواست یه چیزی بنویسم منی که خودش همین جوری یه دفعه می ریزم روی کاغذ نتونستم!…نه اینکه سوژه نداشتم که همه جا پره یکیش همین بهنام که از سر تا پا سوژه ست اصلا!!!

نه؟…خب کید جون اینم از گران ما!!!

 «گراند ما هنوز نخوابیده بود که بیدارش کنم ،نه اینکه پیر باشه نه!فقط اسمش گراند ما بود و همین بود که تمام مسافرهایی که گذرشان به این جاده و این خانه می افتاد و بانوی مرا می دیدند که با لباس ابریشمی سفید و موهای خرمایی اش از پله ها می خزد پایین برمی گشتند به طرف من و می پرسیدند:گراند ما؟…
می نشست توی مهتابی و لم می داد به کوسنی ها و چشم می دوخت به دهانهایی که برای خالی شدن باز و بسته می شدند یکریز!!!…هیچوقت آشفته نمی شد و خستگی اش را آشکار نمی کرد.گراند ما حتی خمیازه نمی کشید!
گراند ما نخوابیده بود و هنوز داشت می نوشت که خبردادم مهمانی دارد…مرد که موهایش را همیشه به خاطر دارم از بس که آشفته است نشسته بود پایین پله ها و تکیه داده بود به نرده های چوبی و انگار نفس نمی کشید از بس زل زده بود به دمپایی های گراند ما…گراند ما نشسته بود پایین قامتی که حتی نگاهش نمی کرد و فقط لبهایش تکان می خورد!
گراند ما انگشتانش را فرو کرده بود به بازوی مرد که مثل چوب آویخته بود به نرده ها!…و با چشمهایش می شنید که لبهای مرد چه می گفتند که هر چه برای دادن لیوان آب خم شدم نمی شنیدم!…»
هی می گی چیه گیر دادی به خدا؟خب خودت گفتی لعنتی اسم شیطان رو نیارم بی غسل!!!منم از ترسم آویختم به خدایی که غسل و وضو نمی داند!…حالا اینکه خدای تو ناز است یا خدای من کید!خودمان بهتر می دانیم…گراند ما تقدیم به تو!



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *