از نوعی دیگر -۹

برای هیچکس!!!

 حسیــــــــــــــــــــــــــن!!!

تردیدی که همیشه با ماست.این احساس گزنده که حالا چرا حسین؟توی قلبهایمان که از کودکی انباشته ایم از عشق به مردی که آیا بوده یا نه…

و اینکه بوده!شاید تمام ما این تجربه را داشته ایم که از خود بپرسیم حالا چرا حسین؟…چرا همیشه گمان می بریم که این حسین کاری کرده است که ناکرده است؟…کجای این مبارزه اسطوره ای در دنیای کنونی ما اتفاق نمی افتد که شاهنامه ای از آن پرداخته ایم که حسین در آن گم شده است؟

و حسین آنقدر بزرگ شده که خدایی شده است برای خودش و ما مانده ایم بین اینهمه خدا سرگردان!…آنقدر پیش رفته ایم که حتی یادمان رفته محمدی هم هست…حالا خوش بحال علی که سمتی دارد این میان که او هم گم شده پشت این سناریوی غریب!…حسن که از همه بینوا تر است،آنقدر که گاهی چندشمان می آید امامش بدانیم…چی؟؟؟دست بردارید این حقیقتی است!

حسن امام ضعیفی است،نه؟…امامی که می ترسد بجنگد!…به چه درد عوام الناسی می خورد که دوست دارند مرده خون آلودی روی شانه هایشان بلند کنند و…حسن امام ضعیفی است…این سنت عرب است که فرزند ارشد وامدار ناموس و ثروت و نام و …پدر شود،پس این حسن که فرزند ارشد است از علی چه دارد جز…عجز!!!…

کودکی ام که می رفتم  بالای پله های آن مغازه که الان دیگر نیست و پاهایم را از میان نرده ها آویزان می کردم و به طبلهای گنده ای چشم می دوختم که انگار شمشیرهای آخته با آن می رقصند و در هوا پیچ می خورند و بر فرقهاشان فرو می آیند و بعد هم خون…خون…خون!

با خود کوچکم می گفتم این هم رستمی است که پدر خدابیامرزم می گفت هست و من می گفتم نه!…حالا این رستم جور دیگری می آید…فرزندانش را قربانی می کند و خود زیر ماتحت خبیثی با چشمان تر امان می خواهد!…سرش را بر نیزه می زنند و کودکانش را در پی اش می کشند…در یکی از صحنه های فیلم «پیانیست» مرد راوی می گوید که پدر خانواده ای از ترس اینکه صدای گریه کودک لوشان بدهد آنقدر دستش را بر دهان کودک فشار می دهد که کودک می میرد!…خیلی ها بوده اند که برای آرمانشان از فرزندانشان گذشته اند (حالا این شیرین خانم گیر ندهد که حقوق کودکان و این حرفها!!!…حوصله ندارم!)…خب!اینکه کار بزرگی نیست…پس این حسین چه کرده که دیگران از آن عاجزند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *