از نوعی دیگر -۱۱

برای هیچکس!!!

 حسیـــــــــــــــــــــن!!!

هنوز تنها ایستاده است…تنهایی اش از جنس تنهایی ما نیست،از جنس تنهایی خدا هم نیست…خدا تنها نیست!
صدایشان می کند تا شاید…نه!نه برای اینکه تیغهاشان را غلاف کنند که می داند نخواهند کرد که آنها حریص ترند نه!…برای اینکه باز هم بدانند که نمی دانند!

ایستاده برابر رقیبانی که عجیب تشنه اند صدا می دهد:«من حسینم!فرزند محمد!»…تیری به سویش پرتاب می کنند!
صدا می دهد:«منم!حسین بن علی!»…دشنامش می دهند!
صدا می دهد«من هستم!…حسین بن فاطمه!»لگام اسبان را می کشند تا شیهه پاسخش دهد!

شمشیر علی میان پنجه اش که انگار به پنجه پدر گره خورده را بالا می برد…میان خیل عظیم کفتارانی که هنوز از نعره اش بیمناکند،دور میدان می چرخد!…رجـــــــــــــــز می خواند،عرب است و رجز می خواند.می داند که باید بدانند که نمی دانند…

قصه حسین قصه تازه ای نیست…قصه پیری است.قصه تلخ همه مردانی است که به ناگاه تنها می مانند.مردانی که ناشناس هم نیستند،می دانندش و لیکن…به قول بهنام بیماری پاکی گرفته اند!…تنها مانده است…تنهـــــــــــــــــــای تنها…

هل من هل من فریادش از عجز نیست!…ناصری خواندنش از ترس نیست…اتمام حجت است…که اگر دانستند بدانند واگر نه دینی نماند بر گردنش و همین است که حماسه را در اعجاز فرو می برد…تمام تاریخ را می دانند چون اسلام آورده اند و قرآن دارند.این مرد را نیز خوب می شناسند چون عربند و پسوند تمام نامهاشان شجره نامه ایست برای خودش!…و همین گزنده اش می کند!

مردی است عرب!…از پشت تیره ای خوشنام.جدش امین مردم است.پدرش اما…پدرش اما…و مادرش هم…و برادرش…برای همین است که تنها مانده است!

آب می طلبد.و چون پاسخی نمی شنود شش ماهه ای را بر دستانش بلند می کند و آب می طلبد.نه برای اینکه رحم آورند نه!که این آخرین فرزند مانده اش را نیز قربانی کند.و می کنند.تو می گویی این نهایت شقاوت است؟می گویی این نهایت بلاهت است؟…استدلالت که کسی که کودکی را بتواند حلقوم بشکافد می توانسته حسین را نیز سینه بشکافد!!!ابله!!!

کودک را بلند می کند،شش ماه است و شیرین…تشنه و گرسنه،لطیف و دلانگیز…با هر دو دست بلندش می کند و فریاد می زند این کودک را سیراب کنید!!!…گمان می کنی واقعا می خواست سیرابش کنند؟؟؟…حلقوم کودک را که می شکافند فرودش می آورد با لبخندی بر لبانش،مشت را از خون فرزند پر می کند و بر آسمان می پاشد آنگونه که قطره ای بر زمین باز نمی گردد،آسوده خدای ایستاده را می نگرد که این هم!!!(نگو که باز هم نفهمیدی!!!)

حالا که دلبستگی نمانده است…پیش می رود!

rtl

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *