خسروی تلخ!

نوشتن چقدر سخت شده است این روزها برای من،اینقدر که عادتم دادی سرم را بگذارم روی سینه ات و های های گریه کنم و دردهای ناگفته ام را میان بغض و شهوت توی دهانت بریزم،دستهایم عادت کرده اند به فشردن قامتت و قلم و تن رنجورش را نمی پسندند…
می گفتم اگر روزی نباشم یا نباشی چقدر غریب خواهد بود این نوشتن و نوشتن بی هیچ بهانه ای و انزوای مبهم و ملال آور حروفی که از به هم پیوستشان کلماتی می آفرینم تا شاید لختی از این حس تکرار بیرون آیم که تو لابد روزگاری دوستم داشتی…چقدر سخت شده است.

«دشت بیستون در بساط گل خفته بود و بلبلان عشق پرداز همراه با اسیران نو نیاز نوایی نو سرگرفته بودند…در جایی در بلندای بیستون سقف نیلگون آسمان را آه شبانه ای شکافته بود و رشته نامرئی نزدیکی دو دلبر به مدد کارسازی ای آه، افسانه وار در هم تنیده می شد….»

لباس نوام را تنم کرده بودم همانطور که گفته بودم…چقدر هم عطر زده بودم به خودم کنزو نه!…اسمش یک جورهایی عجیب غریب بود که داداشم از انگلیس آورده بود برام…همه اش را به همه تنم آلوده بودم…بوی دلنشینم به بوی عرقم آغشته بود توی جلسه امتحان که دوست داشتم حتما” بدمش بعد،آخه خیلی گرم بود سالن از بد شانسی من هم که صندلی ام افتاده بود زیر پروژکتوره و حسابی هم نورـ کوری گرفته بودم و هم داشتم کبابی خشمزه ای هم می شدم و بعد دادمش دست مراقب و نمی دونم این چندمین بار می شد که می افتم ازش آخه دیگه مهم هم نبود…تا پل فاصله ای نبود از دانشگاه،پیاده رفتم…وسط راه هنوز یه مدت کوتاهی بود که وقتی سر می زدم به اون پارک صندلیمون یکی بود که نشسته باشه روش این رو به اون هم گفتم که دیگه دلواپس اون نیمکته نیستم…مسخره ام کرد!وسط راه رفتم و باز یکی نشسته بود اونجا و من یه خرده پایین تر نشستم رو یکی دیگه…گرم بود…باد بود اما باز گرم بود . ریزه های آب که می پاشیدند به صورتم…

« شیرین به تازگی در پی یافت آسایشی گم به نصیحت دایه اش به پهنه بیستون محمل کشیده بود.در یکی روز،سبک عنان و چابک بر فراز کوه شد تا کوهکن را ببیند.همانسان که با دیدگان فسونکار خویش شکار دلشده خود را به کمند نگاه کشان کشان تا وادی مدهوشی می کشید با حلاوت گفتار،سؤالی سربسته را طرح افکند.
نخستین گفتمش ای فرزانه استــــــاد                 به کــام افکندمت با سنگ و پولاد
ندانم چونی از این رنج و تیــــــــمار                 گمانم اینکه فرسودی در این کار»

ایستادم،اگر هادی مرا می دید که چطور ایستاده ام کنار نرده پل که به زور تا بالای زانویم می رسید و زل زده ام به حرکت گزمه ها چه حالی به اش دست می داد؟و یا تو؟چقدر بوی تنم را دوست داشتم حالا…خم شدم…آنقدر که احساس کردم پاهام دارند از زمین جدا می شوند و دستم را که گرفته بودم به نرده و آن یکی هم که گوشه چادرم را گرفته بودم و چقدر گرمم شده بود و نمی دانم چقدر طول کشید و وقتی تنم می خورد به سینه ماشینی که لابد به قول تو مرده داشته با زنش اون تو ور می رفته بعد قلبش یه هو از دهنش می زد بیرون و بعد لابد همین طورگیژ کشیده می شد توی جاده و صدای بوق بود و ترمز و شکستن و خرد شدن و من یکبار که چقدر هم ترسیده بودم با داداشی که تصادف کردیم به تو نگفته بودم؟نه…فرصت نشد هیچوقت که بگم…دستم را از نرده جدا کردم و آویزانش کردم، داشت پاهایم جدا می شد که محکم با صورتم خوردم به پیاده رو و دستم که مانده بود زیرم مو برداشت و عینکم شکست…و مرد فحش می داد زنیکه خرفت داشتی خودت رو به کشتن می دادی!!!
برگشتم و نگاهش کردم که هم می لرزید و هم برای راننده تاکسی توضیح می داد و من خرده های شیشه عینکم را از زیر چشمم می کشیدم بیرون و مزه سرخ خون توی دهانم رو با حدت عجیبی می مکیدم…خون خوش طعم تر از اون بود که دستهای خونی ام رو هم نمکم!

 آنک تو را

به سینه می فشارم

تا گفته باشمت این داغ مادیان من!

این داغ ممزوج آب دیده لاجرعه مست مست

تا لحظه های بی نهایت

بر گونه های تو لکه ننگیست…نازنین!

س.ح

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.