من انتهای عطش‌ات بودم!

سلام خدا!

دیشب بعد از آنکه سیبم را گذاشتی کنار بالشم که خواب بودم و نخواسته بودی بیدارم کنی؛ خش خش دامنت حریصانه تا لب حوض کشاندم … داشتی از نردبام بالا می رفتی که دیدم آنطور ها هم که فکر می کردم بزرگ نیستی که در قاب نگاهم نگنجی!!!

ندیدی که نگاهت می کنم و یا نخواستی بدانم که می دانی، قرارمان بود که همیشه  دانای مطلق باشی . ظرافتی در تو بود که وادارم کرد این راز را اینجا فاش کنم! بگذار همه بدانند که آنطوری که تصورمان است تو مذکر نیستی!!!

آه نه! چقدر بوسه های تو شتابزده و دلپذیر است … وقتی من سیب گاز زده ام را توی دامنت پرت می کنم تا ثابت کنم که خیلی گستاخم! تو بوی هیچ گلی را نداری یا بهتر است بنویسم که بوی تو را هیچ گلی نمی دهد! چه عطری می زنی؟؟؟ من به اسپری و ادکلن حساسیت دارم می دانی؟ اما بوی تو نفسم را بند نمی آورد … تو عطر می زنی و از بین همه عطرها من “تی رز” را بیشتر دوست دارم!

راستی که چقدر احمق بودم که فکر می کردم تو «مردی»! … واقعا” که «خیر الماکرینی!!!» …  ما را با “هو” هایت دست انداخته ای تمام این مدت! و من تازه می فهمم که چرا “کلیسا” مونث است!

گفته بود که:« خدا زنی است که وقتی گرسنه امان می شود می آید پایین و شیرمان می دهد!» من از سر لجبازی نپذیرفتم! این یک راز بود نه؟؟؟ تو از راز خوشت می آید … چرا متوجه نبودم که چرا برای حافظ آن طور رخ نموده بودی؟! «تُرک* غارتگر!!!»

داستان زیبایی است داستان دلتنگی ات … قلم بر دست گرفتنت! … هَجّی مَجّی کردنت … لا تَرجّی گفتنت! … ” آفرینش” ات . آنقدر سرمان را با سر انگشتان اشاره گر مشغول  داشتی که یادمان رفت داری چیزی نشانمان می دهی … اوه خدای من! یادمان رفت که مگر می شود تویی که در شش روز پی در پی کائنات را چنین برافراشتی در پی آن نبودی که با «مردی» خلقت را پایان دهی!

 

همه آن آفریدنها برای این نبود که مردی بیافرینی … اگر همه کائنات مقدمه ای بودند برای انتهای عطشت، بی شک آن مرد نبود … بود؟؟؟ هه! دیدی بالاخره فهمیدم و مشتت پیش من هم باز شد؟؟ نه عزیزم متأسفانه این دختر شرور که جدیدا” به دورویی هم متهم شده است راز دار خوبی نیست … حداقل نه درباره تو! چی؟ دیگر از سیب خبری نخواهد بود؟ … من راه باغ سیبت را بلدم، یکبار که بردی ام آنجا خوب یاد گرفتم راهش را … عزیزم! نمی خواهی که به خاطر چنین کشف عظیمی دهانم را ببندی؟ چه کسی گفته که :« … دهانش دوختند …»؟؟ … اگر قرارت به دوختن بود که زحمت شکافتنش را به خودت نمی دادی!

بس کن نازنین! تُرک غارتگرم … امشب که آمدی تا سیبم را بدهی شاید شیری از سینه ات بمکم … چرا تا به حال فکر می کردم تو مذکری؟؟؟ چه افسون غریبی!

“من” انتهای عطشت بودم … “زن” انتهای عطشت بود … مشتت پیش من بدجوری باز شد … آخ!!! سیب … سیب … سیب …

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تُرک(زیبا) _ تُرکان یا تَرکان: بانو ،خاتون …عنوانی برای زنان ارجمند .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *