و از مرده، زنده برمی‌خیزد!

* ظهرگاه بود، ظهر نود و نهمین بودی که  نبود!

یکی بود، یکی نبود … من‌م را زیر سایه‌ی درختی می‌نوشتم که بر آغاز رویش زمین زیر پایم، نانوشته خواندی‌ام …

 

** یک مکالمه‌ی اس‌ام‌اسی؛ 

 

ـ سلام، حالتون خوبه؟! دکتر محمدی گفت که کمی کسالت دارین، امیدوارم الان بهتر باشین، راستی! دکتر علی‌پور شماره‌ی شما را می‌خواد، بدم؟!

ـ سلام، ممنون الان بهترم. واسه چی می‌خواد؟!

ـ نمی‌دونم، وقتی شنید ازم خواست من‌م گفتم دیلیت شده!

ـ نه، بهتره که ندین … راستش رو بگین دکتر، دیلیت کردین؟!

ـ باشه، نمی‌دم. نه! به دکتر دروغ گفتم …

 

خب! جالب هست که کسی مثل دکتر محمدی بعد این همه سال یادشان باشد که جعفری هست، هر چند درماندم که ایشان از کجا فهمیدند؟ و تازه بعد این همه سال دکتر توتون‌چی بفهمد و شاکی نشود که چرا خودم نگفته‌ام به‌شان! و تازه! دکتر علی‌پور بخواهد بعد این‌همه سال، از دل‌م کینه دربیاورد که مثلاً حالا که ام.اس گرفته‌ام، لابد همین روزهاست که بمیرم! و ممکن است دست‌م از دنیای او کوتاه شود و دست‌ش از دنیای من! وقتی یادم می‌افتد که با من چه کرده بود … هر چند، بخشیده‌ بودم‌ش که رهاتر شوم … اما، وقتی دکتر توتون‌چی گفت شماره‌ام را می‌خواسته، استفراغ‌م گرفت!

 

*** به بهانه‌ی پخش بید مجنون در شب سال نو؛

 

« نزدیکی‌های ظهر بود که صدای‌ت آمد که چطورم؟ از خستگی‌هایم گفتم و از دلتنگی‌هایم و از اینکه از خانه گریزانم … از اینکه می‌خواهم بروم سینما حالا هر فیلمی شد و گفتی«بید مجنون!»

 

نمی‌دانستم اصلاً بید مجنون آمده یا نه؟ همین طور رفتم که خانه نباشم و بود! توی تاریکی شریک تاریکی کسی بودن و بی آنکه بتوانی روشنایی دوباره‌اش را تحمل آوردن و آن بازی عجیب دلنشین پرستویی که مورچه‌ای بشارت‌ش بود به بخشایش!

 

اولین سرایش روحی دروغگو به او علیمٌ بذات الصدور :« من قدر این روشنایی را خواهم دانست … و در خدمت تو خواهم بود!»دروغ همواره‌ی ما به خودمان ، و بعد از این روشنی بود که تاریکی شروع می‌شود …

 

بید مجنون البته تمثیل عجیبی است از انسان! و تاریکی؛ فربهی دروغ ! و روشنی مورچه‌ای دانه بر دهان گرفته … انسانی که خود را به دوش می‌برد … رنجش را!

 

و من خودم را می‌دیدم … و آن همه تمدید قرار … اقرار به ناتوانی فرسوده‌ی این تن، و تنی که به گناه آلوده‌ام و التماسی که هنوز هست … و چشمانی که «از تماشا پرشان کرده»‌ام … و هنوز تهی‌ام از تاریکی … روشنی‌ی پرتردید من و خدایی که میان آتش می‌سوزانم و باد می‌پراکندم و آب خیس‌م می‌کند و خاک می‌زاید و من هنوز انسان‌م!

 

گردوی تربیت که گنبد شکم‌م را آکنده است و بیدی که به آب دست یازیده هنوز با باد نرد عشق‌بازی می‌بازد و خدا هنوز در آتش تطهیر می‌شود … آتش که نور و حرارت و پاکی است تاریکی را دوباره جان می‌بخشد و خدا در تاریکی‌ست … و من در روشنی‌ی ملال آور این تبعید … به صدایی دل می‌بازم و نسیانم آغاز می‌شود!

 

پنج عصیان انسان در تصویر بود و من متحرک این غرور! پنج رود پرهراس عالم که مشت شده‌اند برای فشردن من که هنوز در تاریک روشن انسان‌م! »

 

سال ۸۴ بود به گمان‌م … تاریخ‌ش یادم نیست … چه فرقی می‌کند؟! مهم این است که دوباره دیدن‌ش را برای خودم، تکلیفی می‌دانم … مانند «ایوان مخوف»، یا هم «بزرگ‌ترین ضیافت زندگی من» و حالا، «بید مجنون»!

 

راستی! اگر نبودم تا عید، که امیدوارم باشم، سال نوی شایسته‌ای برایتان آرزو می‌کنم … خیس و خنک و دلپذیر! مثل هوای این ‌روزهای تبریز … 


 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *