۱۹

می‌گوید: « راستی درباره دوست داشتن و تعلق خاطر در ابتدای پستت چند سطر نوشته بودی ..میشه به کسی نیاز نداشت و دوستش داشت..مثل تعلق دل والدین به فرزند و …» می‌گویم: نیاز مادر شدن و پدر شدن‌هایشان را برآورده می‌کنیم. نیاز تنها نماندن‌شان را، نیاز زایا بودن‌شان را … پیش از آنکه زاده شویم، […]

۱۸

وقتی گلی را دوست دارم، که آن گل نیاز مرا به زیبایی برآورده سازد. وقتی من به آوایی علاقه‌مند می‌شوم که آن آوا، نیاز من به نوازش گوش‌هایم را برآورده سازد. زمانی من از خواندن شعری، نثری، ترانه‌ای لذت می‌برم و تحسین‌ش می‌کنم که او، پیشاپیش نیاز مرا به حس و درک لذت‌های بصری و […]

۱۷

شانزده قسمت اول این داستان بلند را در آرشیو وبلاگ قبلی من در پرشین بلاگ، بخوانید.   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   قهرمان‌خان، بشقاب گل‌مرغی‌ی لاجوردی را کشید پیش پایش و دست انداخت داخل دوری، ران‌های مرغ را چسبید و هیکل مرغ را دو نیم کرد، پوست چرب و طلایی‌رنگ چسبیده بود به گوشت سفید آبدار و کنده […]

۱۶

مثل یک خواب بود، یا چیزی فراتر … مثل رویایی سحرانگیز که مشتاق باشی تا همیشه ادامه داشته باشد ولی … ناگهان با تلنگری عصبی از این شیرینی محروم شوی … مثل یک حس شیرین و مذاب که تن‌ت را به هوسی مرطوب بکشند … و من، سحرگاه در این حس غوطه‌ور بودم … ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ […]

۱۵

شکوه کوه‌ساران را دوست دارم، مهی را که می‌گریزد از روی سنگ‌های سرد، سراشیبی‌ها و سربالایی‌هایش را، دست نیافتنی‌هایش را … بزرگی‌اش را، سکوت‌ش را … عروج‌ش را … و تو مرا از کوه‌ساران بیشتر دوست می‌داری. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از اذان صبح روزی‌ که خان‌باجی آمد ده، کبلایی همراه نریمان و رجب‌علی رفتند سمت کوهول[۱]، […]

۱۴

در تکاپویی دلنشین، خوابی می‌شوی در میان پلک‌های بسته‌ام، دست‌هایم را از هم می‌گشایم و لذیذ‌ترین مهر دنیا را در بر می‌گیرم. عزیزترین موهبت زنده‌گی‌ام را در هاله‌ای درخشان از شکوفه‌های سیب می‌بویم. در این روزها و شب‌های آغشته به عشق، در این لحظات تب‌دار بی‌تابی‌هایم، دارم به معمولی‌ترین حضور در زنده‌گی‌ام خو می‌گیرم. دارم […]

۱۳

یاخچی‌لیغا، یاخچی‌لیخ، هر کیشینین ایشی‌‌دیر /در مقابل خوبی، خوبی کردن کار هر مردی است یامان‌لی‌غا، یاخچی‌لیخ، نَر کیشینین ایشی‌دیر / در مقابل بدی، خوبی کردن کار مردِ مرد است. این ضرب‌المثل ترکی را خیلی دوست دارم. مادربزرگ‌م مدام ورد زبان‌ش بود این مَثَل … مادر مادرم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلیمان را توی اتاقک حیاط خلوت پیدا کرد […]