مراجعه به انزوا*

یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی_نمی‌توانی_آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی ات را می کشند و در خود می بلعند و خسته می‌شوی. نمی‌شود هر روز برای یک آدم تازه همه خودت را زندگی‌ات را و همه چیزهایی که سرت آمده کلمه به کلمه، لحظه به لحظه، اشک به اشک، لبخند به لبخند توضیح بدهی. یا توی غار سکوت و تنهایی‌ات می خزی یا رجوع می کنی، به گذشته، به هر چیزی که باید یا نباید.
یا این انزوا می کشدت یا آن مراجعه.(+)

 

*تیتر هم از همان

 

3 thoughts on “مراجعه به انزوا*

  1. چه قدر ارتباط برقرار کردم با این نوشته…
    رجوع سخت تر از انزوا، انزوا سخت تر از رجوع
    امان از رجوع به دوستانی که پس میزنندت…
    نه اینکه تو رهایشان کرده باشی خودشان کم کم دور شده اند و تو بارها تلاشت را کرده ای اما بی نتیجه…
    واقعا چرا دوستی های چندین و چند ساله این همه بی ارزش شده که به راحتی رهایش میکنند؟! مگر نه اینکه داریم به سالهای عمرمان پشت پا میزنیم!؟
    برای من که در این دنیا از همه چیز با ارزش تر دوستی است که متاسفانه گویا برای بقیه این طور نیست…
    ببخشید دلم خیلی پر بود در این زمینه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *