شریفی‌مقدم مقنعه بنفش سرش بود حتی

  مجلس عقدکنان بود. عکس می‌گرفتم با گوشی‌ام. گفتند فیلم هم، گفتم حافظه‌اش کم است. جمع کردند بروند سالن برای بزن و برقص. گفتند گوشی‌ها را باید تحویل بدهید. از بین آدم‌ها و گلایل‌های صورتی گذشتم و رسیدم به اتاقی که گوشی تحویل می‌گرفتند، خانم شریفی‌مقدم بود. هر کی می‌خواست برود سالن و گوشی تحویل […]

با دلی آرام

  آبان که زمین کرمانشاه لرزید، مادر هانیه پیش ما بود. اولش فکر کردم سرم گیج می‌رود که خم بود روی گوشی. روبه‌روی مادرم که دراز کشیده بود روی تخت نشسته بودم و زن‌داداشم دورتر روی مبل نشسته بود. بلند شد و نگاهش به لوستر بود و گفت زلزله است. گفتم نگو من می‌ترسم و […]

نزدیک همین تنفس بی‌خواب*

پدر کت و شلوار سرمه‌اش تنش بود و کلاه شاپو. ایستاده بود بلند و نگاهش دور بود. آلزایمر گرفته بود. من هنوز باهاش حرف نمی‌زدم و به خواهر برادرها می‌گفتم چه کنند. من همیشه همین‌قدر «وجود» دارم. هیچم. ________________ سیدعلی صالحی*

تلخک

باز هم هویج بنفش از کتابی گزیده‌نویسی می‌کند که وسوسه کننده است: روزی مامان و بابام من را بردند تا توی فروشگاه «بانی خرگوشه‌ی عید پاک» را ببینم. روی جمن‌های مصنوعی، کنار تخم‌مرغ مصنوعی گنده، توی سبد مصنوعی ایستادیم. وقتی نوبت من شد که با بانی عکس بیندازم، نگاهم افتاد به پنجه‌های بزرگش و آن‌ها […]