ای یار شیرین

گاهی، از سر بیکاری سرک که می‌کشم به لیست مخاطب‌های تلگرام، به اسم فاطمه عزیز که می‌رسم و جمله جلویش که مدت زیادی از آخرین «نگاه»ش گذشته است، غمْ سنگین و عبوس می‌نشیند روی سینه، روی قلب. خاطراتِ دور زنده می‌شوند و می‌کِشندم دنبال خودشان به خیلی سال قبل و به خنده‌هایش و حرف‌هایش و […]

عدد بِده!

خواب دیدم مادر لپ‌تاب می‌خواهد! دارد درس کامپیوتر می‌خواند یا یک همچون چیزی. دیدم باید ببرمش دکتر و در فاصله همین دکتر بردن، با مهدی خواهرزاده‌ام تماس گرفتم که بهترین لپ‌تاپ بازار را همان روز بخرد برایم چون فردا صبح مادر لازمش دارد. بیست و دو میلیون شد و گفت خاله دویست هم بدهی همین […]