در بلا هم می‌چشم لذّات او*

باورم نمی‌شود نزدیک دوازده ساعت دیگر سال نود و هشت تمام می‌شود. بد گذشت؟ خیلی. اتفاق خوب خیلی کم بود. اتفاق خوب فقط زبان‌ باز کردن علیرضا و شوخی‌هایش با من پشت تلفن بود/است. اما تلخی، درد، گریه، تا دلتان بخواهد. تلختر از این سال نداشته‌ام؟ داشتم. تا دلتان بخواهد. اما حداقل اتفاق‌های خوبش بیشتر […]

کجا بَرَم گِلِه از تحبس الدعایی خویش…

  حسن آقا، دیروز فیسبوک یادم انداخت نه سال پیش این عکس را به اشتراک گذاشته‌ بودم. قرارمان حمام تاریخی نوبر بود که سال قبلش من و تسبیح و سیب در تبریز‌گردی‌مان پیدایش کرده بودیم و آن‌وقت کرده بودندش کافه رستوران. تو قلیان هم کشیدی و گرسنه بودی نان و پنیر و سبزی سفارش دادی. […]

هزار زهرِ غمم در گلو چکانیدی / چه‌ها ز دستِ تو ای روزگار می‌آید

   ۱. از سوسنی که صبح، صبحانه نخورده بلند می‌شد می‌رفت اتاق خواب و حوله و مسواکش را برمی‌داشت می‌رفت حمام و بعد تا ته اتاق می‌رفت و لباس از دراورها می‌کشید بیرون و می‌پوشید و برمی‌گشت و لباس چرکهایش را می‌برد آشپزخانه می‌ریخت توی ماشین و می‌آمد توی پذیرایی و صبحانه آماده می‌کرد و […]