در بلا هم می‌چشم لذّات او*

باورم نمی‌شود نزدیک دوازده ساعت دیگر سال نود و هشت تمام می‌شود. بد گذشت؟ خیلی. اتفاق خوب خیلی کم بود. اتفاق خوب فقط زبان‌ باز کردن علیرضا و شوخی‌هایش با من پشت تلفن بود/است. اما تلخی، درد، گریه، تا دلتان بخواهد. تلختر از این سال نداشته‌ام؟ داشتم. تا دلتان بخواهد. اما حداقل اتفاق‌های خوبش بیشتر بود و مال خودم بود، برای خودم بود. امسال زیاد دلتنگ شدم. دلتنگی‌هایم را نتوانستم جایی ببرم. حتی نشد مثل سال‌های قبل در خیالم بروم توی قشنگ‌ترین نقطه عالم بنشینم، سبک کنم خودم را. بتکانم پلشتی‌ها را. این همه منزوی، خسته و تنها نبودم هیچ وقت. خوشحالم دارد تمام می‌شود؟ مگر تمام می‌شود؟ منتظرم روزهای خوب، اتفاق‌های قشنگ، آدم‌های درست، مهربانی‌های گل‌درشت پیش رویم باشند. مثل همه. اما از سایه‌های بلند تاریک هم می‌ترسم. کاش خورشید سال دیگر پرنورتر در زندگی‌ام بتابد. سایه‌ای هم اگر بود زیر درختی، کنج‌‌ حیاطی باشد. برای پرواز دادن خیالم به کوچه‌ها، خیابان‌ها، شهرهایی که رفته‌ام و می‌شناسم و مرا می‌شناسند. چه قدر از بی‌آشنایی و غربت هراس دارم.

پارسال این موقع عکس سکه‌ای قدیمی، مال صد، صدوپنجاه سال پیش را گذاشتم توی اینستاگرام و به شوخی نوشتم فکر کنم سال پیش‌ رو خیلی به عقب برگردیم. من شوخی کردم. سکه را گذاشتم در سفره هفت‌سینمان و خیلی به گذشته برگشتیم. آن قدر که آنفولانزای اسپانیایی هم بلند شد، تراژدی گذشته‌ای را زنده کرد. قول می‌دهم دیگر از این شوخی‌ها نکنم.

 

پ‌.ن: این عکس قدیمی را مادرم خیلی دوست داشت و همیشه در آشپزخانه، هال یا اتاق پذیرایی می‌دیدمش. این صورت‌های مبارک و مهربان، تصور پیش‌آهنگ من از حضرت محمد و دینش بودند. گرامی و انسانی. حالا بدون این که روز تقسیم وسیله‌های خانه مادر حواسم بوده باشد لای معدود یادگاری‌ها که به من رسید جا خوش کرده، آمده بوده و مدتی در یکی از کمدها پنهان شده بود. برای‌ام پیدایش کردند. پیدا شدم.

 

*در بلا هم می‌چشم لذّات او 

مات اویم،

مات اویم،

مات او

 مولوی‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.