2 thoughts on “گریان جواب دادمش، آری، هنوز هم*

  1. سوسن عزیز که سالها پیش دنبالت کردم و نمیدانم چرا هوار که شد با پیجت ارتباط نگرفتم…تازگی آمدم و دیدم مادر نازنین پیش خداست.خدا رحمتشان کند.ولی خودتان را که می خوانم با خودم می گویم با همه سختی ها هنوز چقدر میجنگی با همه سختی ها…و چه زن قدرتمندی هستی از نظر من…چقدر عالی هستی…از خدای بزرگ و توانا می خواهم که بعد از سختی این چند ماه، راحتی برایت قرار دهد و بدن نازنینت را سلامتی ببخشد.

  2. سلام سوسن جان من مدتها بود نیامده بودم وبلاگت از بس درگیر بودم دوسالی میشد که زندگی بمن سخت گرفته آخرین بار وقتی مطالبت را خواندم که مادرت از پیشت رفت و من چقدر غصه خوردم خیلی کم برات تا حالا پیام گذاشتم اما امروز ناگهانی بعد از مدتها ازینجا سردرآوردم چقدر سختی کشیدی وقتی مطالبت رو به عقب میرفتم انگار از تابستان تاحالا خیلی آب شدی من فکر میکردم من آب شدم من ناتوان شدم درد من درد ام اس نیست از بی کسی و نامردی و غصه خم شدم از غصه قلبم نفسم سنگین شده شبها از غصه از بس بی اهمیت بودم بخودم درد استخوان دارم تا صبح لول میزنم نه از درد ام اس از درد استخوانی که بخاطر زخم روده کلسیم نمیخورم و الان در سی و شش هفت سالگی فکرمیکنم اسخوانهایم خورد شده اند سوسن جان چقدر دوست داشتم خوب باشی حالت جسمت اما انگار اینطور نیست این هم تقدیر لایزال حق است آنجا که نوشته بودی عدد سنین و روزشماری میکردی برای دیدار ،من خودم را دیدم که از خدا میخوام زودتر کارم تمام شود بروم پیش پدرم.بچه های کوچکم را بخدا سپردم تا مثل حضرت موسی زیر نظر خودش بزرگشان کند چون همه نااهل شده اند نمیتوانم به کسی اعتماد کنم فقط از خدا میخواهم کارم اینجا زودتر تمام شود سوسن جان چقدر تنهایی آدم را آب میکند خیلی درد دارد وقتی هیچ کس مرهم نباشد وقتی همه آدم را درد ببینند در حالی که خودشان موجبِ دردند ببخش خیلی حرف زدم خیلی باهات احساس نزدیکی کردم انشاالله روزی بیاد که دردها تمام و دلت آرام شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.