در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیده‌ام

  اولین زخم‌ها کوچک بودند، می‌شد نادیده گرفت و خندید و گذشت. می‌شد گفت از تلخک‌های همه زندگی‌هاست. حواسش نبوده. از قصد نبوده، بد برداشت کردی. شوخی کرده. اما آن روز سال نود و سه، در سالن جیمِ کلینیک فیزیوتراپی وقتی مچ پاهایم را گرفته بود، زخم‌های بزرگ، زخم‌های واقعی، زخم‌های شمشیر از رو بسته […]

سخت باید گرفت دامن تو

  من جایی سرگرم کتاب و درس بودم یا چیزی مثل آن، آمدم دیدم مادر بی‌حال نشسته تکیه داده به مبل قرمزش. می‌سوخت از تب که بردمش سمت رختخوابش و کرم ان ان دادم دست خواهر بزرگم که بزند روی سینه‌اش خوب بشود. خواهرم که رفت دستش را گرفتم نوک انگشتانش داغ داغ بود. گفتم […]

عدد سنین

من و مادرم بعد از رفتن پدر، وارد دو دوره هفت ساله شدیم. از سال رفتن پدر تا سالی که ازدواج کردم و از آن سال تا سالی که مادر رفت. هفت سال خوشی و برکت و سرور اول و هفت سال دوری و درد و بیماری و تنهایی. از اینجا بود که یاد داستان […]

صد بار از روی این بنویسم تا فراموشم شود دردش؟

  زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش  زهرا دراز کشیده، نگران نباش  زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش زهرا دراز کشیده، نگران نباش […]