هوای گریه با من

  می‌گویند برف باریده این هوا و نمی‌شود رفت سر خاک و یخ‌زده و لیز است و من یاد آن روز می‌افتم که برف باریده بود این هوا و آبکی و لیز بود و راننده آژانس گفت نمی‌پیچد توی کوچه‌امان و زنگ زدم به تو. چند دقیقه نگذشته بود که پیدایت شد با چادر و […]

نه چنین زار که اینبار

  الهه می‌گفت عمه برای تولدت نقشه کشیده بودم. می‌خواستم بندازم دوشنبه که نوبت ماست بیاییم پیش شما که آبا کلی کِیف کند. بغض داشت وقتی می‌گفت. و من بغض دارم وقت نوشتنش که چه تلخ سی‌و‌نه سالگی را شروع می‌‌کنم. —————— بی‌نهایت و صمیمانه از ابراز همدردیتان سپاسگزارم. ان‌شاالله داغ نبینید.

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم*

وقتی پدر رفت، فقط دو سال بود ام‌اس داشتم و هر هفته پنج‌شنبه با دسته‌ای شاخه‌ای گل رفتم سر خاکش و دل سیر گریه کردم، تماشایش کردم، حرف زدیم. اما مادر جانم. جانِ عزیزم چه؟ دیگر کی می‌شود از میان انبوه سنگ‌های ایستاده‌ای که به چشم و هم‌چشمی بالاسر قبرها سر به فلک کشیده‌اند کسی […]

سی‌سی‌یو

دیروز صبح حال مادر بدتر شد. بعد از چند شب بی‌قراری و بی‌خوابی. در نهایت دو شب است که کنار تخت خالی مادر می‌خوابم و منتظرم که برگردد. دوستم پیامک زده که مادرت خیلی بی‌قرار است و لاجرم همراهْ‌لازم. از تخت می‌آید پایین و وسیله‌هایش را برمی‌دارد برود خانه‌اش. کاش خانه هم جمع می‌کرد مرا […]

دیدم که جانم می‌رود

چقدر روند پیر شدن غم‌انگیز است. تماشای هیکلی که آب می‌رود، ذهنی که تحلیل می‌رود آن هم تا این حد آشنا، نزدیک سخت و جانکاه است. قلبی که به غایت تن افزون کرده است تمام جان بی‌رمقش را می‌جنباند و جز تماشای این تقلا کاری از دستم برنمی‌آید. جز این کلمه که پر از بار […]