جهت ثبت سند

‌ این عکس را گذاشته بودم اینستاگرام که چرا کسی از نور عصرگاهی شعر نساخته؟ خانمی از همراهی کنندگان فی‌البداهه این را سرود: دلم سرد است و بی‌تاب همچو عصری بی آفتاب همچو گلی تنها در مرداب یا کشاورزی خسته در آسیاب منتظر باد و سیلاب تا که بچرخاند روزگارش را آب خسته و نالان […]

از غفلت‌ها۲

  ‌ قرارمان همیشه همین بود، هر بار که می‌آمدیم تبریز با ظریفه هماهنگ می‌شدیم بیاییم دیدنت. آذر هماهنگ کردم که دی‌ماه بیاییم دیدنت. سر همین تماس نگرفتم باهات و دروغ چرا، طاقت شنیدن صدای خسته و گرفته‌ات را نداشتم که هر چه گوشی را فشار می‌دادم به گوشم بیشتر حرف‌هات را نمی‌فهمیدم. و از […]

آزمون سخت زنده به گوری*

  آدم پوست کلفتی هستم. امروز صبح که توانستم دوباره تن سالم از چند روز مرگبار به در آورم، وقتی فهمیدم کِی باید چه کنم تا کمتر تلفات بدهم، کمتر گریه کنم و کمتر عذاب بکشم، فهمیدم که آدم پوست کلفتی هستم.   از شاملو*