بادمجان خوشه‌ای

  کتاب «کودک فلسطینی» از کتاب‌های کودکی من بود که اصلاً یادم نیست دادمش به سیب یا گم و گور شد. بادمجان کودک فلسطینی  قصه شبیه همین بادمجان بود که سرباز اسرائیلی فکر می‌کند نارنجک است و اسلحه‌اش را می‌اندازد و فرار می‌کند. آخ یادش بخیر.  

قاعده تصادف

۱.اینکه دوشنبه‌ها هادی کوچولو می‌آید قوت قلب ما می‌شود خیلی تصادفی نیست که یاد آخرین دوشنبه تیر هشتاد و دو بیفتم، هست؟ ۲.هادی می‌گوید عمه «فروشنده» چطور فیلمی است؟ توی اینستاگرام خوانده چی نوشته‌ام رو دست می‌زند. می‌گوید ببینم؟ خبر دارم آن‌ور آب محدودیت سنی داشته، به امیر می‌گویم، می‌گوید نمی‌فهمد که بگذار ببیند. گفتم […]

جمشید

می‌گوید «آدم‌ها همیشه می‌گن دوست دارن با شأن و منزلت بمیرن.» با او موافقم؛ «یه بند این رو می‌گن.» «وقتی می‌گن شأن و منزلت، نود درصد اوقات دارن به از دست دادن کنترل ادرار و مدفوع فکر می‌کنن، ولی برای ماهایی که از همین حالا کنترل همه‌ی این‌ها را از دست داده‌ایم شأن و منزلت […]

هر چه می‌خواهی در این درگه بنال

درست وقتی حالم گرفته است و حوصله ندارم کندی‌کراش دو ساعت نامحدود بهم جان می‌دهد. درست مثل همین زندگی مزخرفی که درست وقتی می‌خواهی، وقتی با گریه وقت اذان التماس می‌کنی تمامش کند، زمینت می‌زند و در بدترین شرایط ممکن به طرزی معجزه‌آسا بی‌هیچ خطای حرکتی بلند می‌شوی و تازه جان می‌گیری که ببین! تو […]

استخوان‌های دوست داشتنی

ظهر مادر آمد کنارم روی زمین دراز بکشد، از درد شانه تقریباً مچاله شد. توی بیمارستان موقع جابجا کردنش روی تخت از دستهایش کشیدند و دردش آرام نمی‌شود. عملاً دستش، دست راستش بالا نمی‌آید. بلند شدم یوکو یوکو را پیدا کردم بزنم به شانه‌اش، یقه‌ش تنگ بود لذا دستم را سُراندم تو که بمالم کمی. […]