هزار زهرِ غمم در گلو چکانیدی / چه‌ها ز دستِ تو ای روزگار می‌آید

   ۱. از سوسنی که صبح، صبحانه نخورده بلند می‌شد می‌رفت اتاق خواب و حوله و مسواکش را برمی‌داشت می‌رفت حمام و بعد تا ته اتاق می‌رفت و لباس از دراورها می‌کشید بیرون و می‌پوشید و برمی‌گشت و لباس چرکهایش را می‌برد آشپزخانه می‌ریخت توی ماشین و می‌آمد توی پذیرایی و صبحانه آماده می‌کرد و […]

تیک آبی مبارک

  از حامد اسماعیلیون و پریسا و ری‌را می‌خواستم بنویسم روزهای نخست ولی جلوی خودم را گرفتم و خوب گرفته بودم تا اینکه یکی از پست‌های فیسبوکش چنان تارهای روحم را نواخت که برایش پیام گذاشتم خصوصی و بلافاصله هم پشیمان شدم ولی دیر شده بود چون خواند و مرا با احساس پشیمانی و دلخوری […]

ای نامه که می‌روی به سویش

  مادر عزیزتر از جانم، با ام‌اس مشغول بودیم که خبر آمد با بیماری تن‌فرسای سنگین‌وزن دیگری روی هم ریخته است. طوری خبر متشنجمان کرد که سالگرد پدر از دستمان شد. این دو سر شام وصل بودند که سومی هم از گرد راه رسید و تن‌مان را داغ کرد. تب‌داریم و تنها در جبهه حق […]

فیلم جوکر؛ دنیرو

  جوکر را در همان روزهای بحرانی‌تر بیماری تماشا کردیم. فیلم پر است از نشانه و شباهت که خوب پررنگ‌ترین برای من شباهتش به فیلم «سلطان کمدی» بود خصوصاً که از خود دنیرو بازی گرفته بودند. در سلطان کمدی دنیرو که اسمش در داستان فیلم یادم نیست بسیار علاقه دارد وارد شوی شبانه جری لوئیس […]