محنت دو اسبه آمد و از سینه گرد خاست*

  یادت هست؟ آن همه شوق کودکانه‌ات برای چهارشنبه سوری  و سال تحویل و عید را؟ مادر، چه سال‌ها که بی تو تمام خواهند شد و چه سال‌ها که بی تو آغاز، تو اما مهربانی بی‌ پایان بی آغاز منی. اینطور که بال بال می‌زنم را تماشا کن. اینطور که بی‌قرارم. کاش بخوابم و نیمه فروردین […]

به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم*

  به مادرها حساس شده‌ام. به مادرها توی قصه‌ها و کتاب‌ها و کارتون‌ها و فیلم‌ها و سریال‌ها. توی سریال لحظه گرگ‌ومیش بیشتر. خصوصاً رفتار حامد که نماینده بچه مثبت‌های سریال است با مادرش اذیتم می‌کند. رفتارش با توران، سرزدن به او، آشپزی کردن برای او، صرف کردن زمانی طولانی در خانه توران و بی‌اعتنایی‌اش به […]

*گاه باید که یکی قید خودش را بزند

  با مارتین به تعامل عجیبی رسیدیم. از آذر نود و پنج و آن خواب به این‌سو، رابطه من با این روح شریف شکل دیگری به خودش گرفته است. آنقدر نزدیک که می‌توانم برای پیدا کردن جای کنترل تلویزیون هم بهش اعتماد کنم چه برسد به اینکه بروم یا نروم؟ بگویم یا نگویم؟ انجام بدهم […]

مقیاس

  به امیر می‌گفتم حالا حال و روز حضرت زهرا را بهتر می‌فهمم. قیاسش درست نباشد شاید، ولی حالش همان حال است… سرآسیمگی، بی‌کسی، اضطراب همان است. تندی و کندی‌اش فرق دارد فقط.   

ممنون همایون اسعدیان

یاسمن شماره روی تکه کاغذ را گرفت. صدای زن آمد که دو بار پرسید بله بفرمایید. یاسمن پژمرد. مچاله شد روی کاناپه. چند تا زن در دنیا این را تجربه کرده باشند خوب است؟ چند تا زن با شنیدن صدای زنی دیگر لرزیدند، ترسیدند، گریه کردند؟  من حتی زنی را می‌شناسم که به دیدارهایی تن […]