مادر تراکئوستومی شد.

  خوب می‌دانم که گریه‌های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می‌دانم. یعنی سال‌هاست که می‌دانم. از یادآوری‌اش به وحشت می‌افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده‌ام. اگر طوبی -خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه‌های من […]

من چگونه هوش دارم پیش و پس *

دلم می‌خواهد بنشینم روی پاهایت، سرم را بگذارم روی شانه‌ات. تو کف دستم را باز کنی و ستاره‌هایش را بشماری. خطوط را برسانی به هم. بگویی خورشید خانم چقدر عشق. این همه عشق. سرت را که خم کرده‌ای روی کف دستم ببوسم. موهایت را بو کنم. بگویی خدای خورشیدم، بگویم که چقدر دلم تنگ شده […]

بگذرد این روزگار تلختر از تلخ؟

امروز دو بار افتادم. یکبار توی توالت و یکبار هم بعد از خارج شدن از توالت، توی راهرو. مادر فردا قرار است تراکئستومی بشود. بیست و سه روز گذشته است. بیست و سه روز و شب در حالیکه هوشیار است لوله تراشه را در گلو د ان‌جی‌تیوب را در دماغش تاب آورده است. چندین بار […]

تکرارها، تکرارها

سال نود و یک، عید را بد شروع کردم. نه به بدی امسال و مادر اردیبهشتش ناخوش شد و من گریه کردم و امیر گفت بگو برایش بلیط بگیرند بیاید اینجا. خسته رسید. من هم به اصرار امیر، با اینکه از لحاظ جسمی خوب نبودم رفتم استقبالش فرودگاه. هواپیما اسمش راحتی است. از پا می‌اندازد […]

انتخاب

ائومر گفت: «این موضوع را فراموش کرده بودم. در این روزگار پر معجزه، مطمئن شدن از همه چیز سخت است. دنیا از هر بابت عجیب شده. الفها و دورف‌ها همراه هم روز روشن در دشت راه می‌روند؛ مردم با بانوی بیشه حرف می‌زنند، اما زنده می‌مانند؛ شمشیری که سال‌های سال پیش شکسته بود، قبل از […]