SM

چی میشه یه بلاگر دستش به سکوت میره؟ نوشته‌هاش، حرفاش، اون چیزایی که همیشه توی دلش سنگینی می‌کنن و تا ننویسه ازشون خلاص نمیشه رو کجا میریزه؟ اون حفره‌ی بزرگ که هرروز بزرگتر می‌شه چطوری ریشه می‌دوونه و یهویی همه‌جارو می‌گیره؟(+)  

در هیچ افقی جاده‌ای نبود*

رفته بودم نوشته‌های هفت سال پیشم را بخوانم. برای نوشتن چیز دیگری لازم داشتم. احساس عجیبی تجربه کردم. احساس کردم در زمان جا زده‌ام. احساس کردم هرگز روزی شب نشده و ماهی سر نیامده و سالی نو نشده. اندوه و تنهایی و بیماری و حسرت همان است که بود. بود بود. توی یکی نوشته بودم […]

زبانم سرخ نیست

دیروز دوتایی رفتیم دکتر. هر دو سرماخورده. که چی؟ دکتر که داشت معاینه‌ام می‌کرد و از علائم می‌پرسید گیج شده بودم. حتی چند بار نگاه امیر کردم که تایید کند من فلان علامت را دارم یا نه. اینکه گلویم می‌خارد را گفتم نه. یک‌جوری است و دو سه دقیقه بعد گفتم بیشتر خشک است تا […]

اصرار کن تا بگوید

من می‌میرم برای اشک‌هایش. اشک‌های علی وقتی که تو را به خاک سپرد. برای آنجا که رو کرد به رسول خدا و گفت: ای رسول خدا، ودیعه گرانبهای تو اینک به سوی تو بازگشت. و آنچه نزد من بود حالا پیش توست. ولی اندوه من همیشگی است و شب‌های من به بیداری خواهد گذشت تا […]

یکی بود یکی نبود قصه ما راست بود؟

جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم. مسابقه جدول بود که تلفنم زنگ خورد و قطع شد. صدا به قدری ضعیف بود که دنبال واکنش مجری مسابقه بودم به صدای زنگ تلفن شرکت‌کننده که دوباره زنگ خورد. مجری واکنشی نشان نداد، گوشی من بود. کِی صدایش را کم کرده بودم؟ دوست نداشتم بلند شوم جواب بدهم اما […]

فوروارد

نوشته : «ترک شدن نیس که آدما رو میترسونه. تو روند خیانت، تحقیره که آدمو ناراحت میکنه. آدم میشینه و نخی رو میکشه تا ببینه از کی شعورش به بازی گرفته شده. اولین جرقه کی بود؟ از کی انقد احمق شد که نفهمه و مورد دروغ واقع شه؟» (+)