همیشه پای یک مرد در میان است

  من هنوز همان دخترک دوازده سیزده ساله‌ام که همراه طاهره و فیروزه می‌رفتیم بعد از مدرسه برای خانواده طاهره سنگک بگیریم. همانی هستم که زدم توی ذوق طاهره که بابا پسرک اصلاً با تو کاری ندارد که! دلش پیش فیروزه است. و طاهره دقیقاً همان/هایی است که در یک فرصت مغتنم، به فیروزه می‌گوید […]

قیمت لب‌های سرخت روزگاری بشکند*

اولین‌ها همیشه حامل بیشترین و بکرترین احساسات هستند، اولین باری که صدایش را می‌شنوی، اولین سلام. اولین دیدار و اولین نگاه. اولین قدم‌هایی که کنار هم برمی‌دارید.  خرداد پر از اولین‌های ماست، اولین‌باری که قرار شد صبح بیدارم کنی، اولین حرف زدن، اولین جرقه‌های دوست‌داشتن. اولین تلاش برای ابراز احساساتی که زیر پوست می‌جنبد و […]

از تجارب زیستن

    من بستنی قیفی نسکافه‌ای شرکتی‌ام را خوردم. می‌خوردم تا گره لعنتی بغض و ترس و حیرت را فرو بدهم، نشد. یک‌آن دیدم گره مثل گلوله برفی بزرگ و بزرگتر می‌شود و دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. بستنی را نیمه تمام گذاشتم کنار. همان دست نخورده ماندن بشقاب صحیح است.    

بعد از تو

  پنجشنبه بعد از ماهها رفتم خانه پدری که نه تو را دارد نه پدر را. نمی‌دانم چطور قلبم هنوز می‌زند که ساعت‌ها نشستم در میان دیوارهایی که تو دیگر میان‌شان نیستی. حیاطی که تو در آن قدم نمی‌زنی. بوته گل سرخی که دیگر نگرانش نیستی. دو تا آلبالوهایی که نمی‌دانی چه هیکلی به هم […]

آخ

    مامان نادره هم رفت. در خاطرم نشسته مهربانی‌اش و شاخ و برگ داده است یادش درست مثل گیاهی که سال‌های سال است به نامش در خانه‌های ما تکثیر می‌شود. روحش شاد، یادش گرامی.