نخودی

  جمعه قبلتر مقداری نخود خیس کردم، هوس آبگوشت کرده بودم. شب بعد از تماشای پرستاران که خواستم بخوابم ناگهان صدا شروع شد. کسی داشت بشکن می‌زد. شروع کردم ورد گفتن ولی ناگهان قلبم درد گرفت و داغ شد. طوری می‌ترسیدم که ورد فراموشم شد. نکند صدای بطری نوشابه بود که مانده بود بغل سجاده؟ […]

میراث بزرگان

خاله بزرگ‌تر خدابیامرزم، وقتی بچه بودم، وقتی می‌خواست کسی را دعا کند می‌گفت الهی کوه نمک بشوی. می‌پرسیدم چرا خاله؟ لبخند می‌زد و می‌گفت بزرگ شوی می‌فهمی. سالها بعد وقتی سریال جومونگ پخش می‌شد فهمیدم واقعاً کوه نمک وجود دارد که بسیار ارزشمندتر است. سرش جنگ می‌شود. بعدها بزرگتر که شدم فهمیدم هر کسی را […]

All saints*

  یک. بارتِ جوان؛ دستیار طب اورژانس در قسمتی که دیشب پخش شد، مشکل بیمارش را درست دقایقی قبل از ایست قلبی‌اش تشخیص داد ولی نتوانست نجاتش بدهد. به شدت عصبانی و مستأصل بود از خودش که همیشه تشخیص‌های طوفانی داشت و آن‌روز چون ذهنش درگیر درد و اندوهی عمیق بود، نتوانست به موقع تشخیص […]

در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم*

  دیماه سال هشتاد و هفت، به ریاست بیمارستان نامه دادم که دیگر نمی‌توانم بخش درمان کار کنم. بماند چه‌ها آوردند به سرم اما دردناک‌تر واکنش همکاران بود که وقتی بالاخره اردیبهشت هشتاد و هشت انرژی‌ام تمام شد و رفتم استعلاجی، گفته بودند خودش را به تمارض زده که میخش را بکوبد. به ظریفه گفتم […]