برف

کاش امروز صبح زود بیدار می‌شدم، رفتنی سر کار برف تند می‌شد، و می‌شد برگردم خانه، بنشینم کنار بخاری، لحافی دور تنم، پاهایم را می‌چسباندم به منطقه امن بخاری و چای می‌نوشیدم …     ای داد …

سوسن جعفری مادر شد*

پنجشنبه‌ای که گذشت، آرتین به دنیا آمد. اولین نوه پسری خواهر دوم. یعنی سیب و تسبیح هم عمه شدند. چند وقت پیش که عروس خواهرم گفت اسم بچه را می‌خواهند بگذارند آرتین، تلفظش برایم سخت بود و غیر معمول. کمی که گذشت فهمیدم چرا غیر معمول بود. آرتین شکل غیر معمولی از مارتین بود. حالا […]

شب هزار و دوم!

یکبار آیدا (+) یک پستی نوشته بود در مورد کیفیت آرزو. اینکه آدم باشیم موقع آرزو کردن. حواسمان باشد. ردیف و همه جوره و کامل! آیدا البته قشنگ‌تر نوشته بود. مالِ خیلی وقت پیش است و دسترسی‌ام نیست که لینک بدهم به‌ش. اما همان روزی که خواندمش با خودم گفتم من کِی همچین آرزویی کرده‌ام؟ […]

نوستالجی!

اگر من معمار بودم، در تمام خانه‌ها اتاقی می‌ساختم با یک پنجره‌ی نورگیر بلند. اصلاً خانه‌ی آدم باید یک کنجی داشته باشد پهلوی پنجره‌ای نورگیر. بعد میز پایه کوتاه بگذاری همان کنج و بساط سماور را بچینی روش. استکان‌های کمرباریک لب طلایی. قندان برنجی. قوری چینی. یک تشکچه بگذاری با پشتی کنار میز. مهمان که […]

سپید بالدار من

شبی که بعد از رفتن الهام و رامک و زهرا، با آرزو و همسرش رفتیم گردش شبانه، امیر به یک ماشین عجیب و غریبی گفت آرزوی کودکی‌ام. همه چیز از همان شب شروع شد: اینکه چرا وقتی بچه بودم آرزویی نداشتم؟ حتی بزرگتر که شدم. هرگز نمی‌گفتم آرزو دارم چی داشته باشم. آرزو کلمه‌ی مبهم […]

سرو چمان من چرا؟

سایه‌ها قد کشیده‌اند روی من. خوب است؟ بد است؟ نمی‌دانم. از همان بچگی‌هایم سایه‌های بد داشتم، سایه‌های خوب داشتم. سایه‌هایی که از زیر پاهایم در می‌رفتند یا سایه‌هایی که می‌ترساندنم. بزرگ‌تر که هی شدم، سایه‌ها بودند بی اینکه مرا به وجد بیاورند یا بترسانندم، فقط بودند و من عینِ آسمان که فراموش کردم* مراقبش باشم، […]