همین یک شعله آتش می‌زند انبارِ کاهم را*

  آیدا که می‌نویسد نیمه شب می‌خزد سمت پولانسکی و پولانسکی می‌کِشدش توی بغلش، آه تمام نیمه‌شب‌های این یک‌سال ستاره می‌شوند چشمک می‌زنند شب‌های تاریک تنهایی‌هایم را روشن می‌کنند از حسرت و دلتنگی و بیچارگی. به هر پهلو که بچرخم فرقی نمی‌کند، تو ساعت‌ها دوری از من.‌ ‌ *هوشنگ ابتهاج

گلچهره مپرس

با مهتاب خانم حالا فکر کنم یک‌سال شده است که صحبت نکردم، تنها چون طاقت نداشتم صدای خش‌دار رنجور پردردش را بشنوم و شاهد نزدیکی فقدانش باشم. بی‌خبرم ازش جز اینکه آجیل چهارشنبه‌سوری را سر وقتش فرستاد. چه کنم؟ زنگ بزنم چه بگویم بعد از یک سال و شاید بیشتر؟ می‌ترسم نشنوم دیگر صدایش را، […]

اصلاً آیدا بنویسد از من، من بعد

آیدا نوشته : خسته و آرومم. ته‌‌نشین شده‌م. انگار که بعد از دو سه روز دست و پا زدن وسط دریا، بی‌که خط ساحل معلوم باشه، حالا تازه آب آورده باشدم ساحل. خیس و خسته و از تهِ زندگی برگشته، زیر آفتاب، به شکم خوابیده باشم رو شن‌های لب دریا. رسیده باشم به خشکی بالاخره. […]

سبز

آیدا یکم نوشته :  قهر کردن با آقای هوم آن‌قدرها هم سخت نیست. چون به هر حال آدم کم‌حرف و ساکتی‌ست و عموماً هدفون به گوش دارد و سرش توی کتاب یا کامپیوتر یا کامپیوتر یا کامپیوتر است. لذا عملا قهر و آشتی‌مان زیاد فرقی نمی‌کند جز این‌که پیغام نداده کجا می‌رود و جز این‌که […]

به ژله می‌گویند لرزانک، لرزانک منم که روی پاهایم بند نیستم *

همیشه وقتی کسی برایم پیغام می‌دهد که برای خودش یا نزدیکانش تشخیص ام‌اس دادند غصه می‌خورم. حقیقتا غم می‌نشیند توی قلبم و ذهنم و روزها که نه لحظاتی که از سر گذرانده‌ام را در هیبت جدیدی مرور می‌کنم. آن وحشت و بهت و گیجی و گم کردن دست و پا. از روال خارج شدن تدریجی […]

خاطرات تن

بیست ساله بودم که خانمی در سی‌پی‌آر بیمارستان شهدا گفت به بالشت بگو چه ساعتی بیدارت کند و بخواب. باورم نمی‌شد ولی تا الان که کار کرده. ولی به نظرم بهتر است کمی هم روی مثانه‌ام کار کنم و مثلا بگویم مثانه جان ساعت پنج صبح بیدارم کن. بعد بگیرم تخت بخوابم. دو سه روز […]

دژخیم

گفت می‌توانم سرم را بگذارم روی پاهات؟ گفتم بله فقط اسپاسم دارند شاید اذیت بشوی. سرش را گذاشت. موهای بلند و صاف مشکی‌اش را میان شال نازک سیاهی رها کرده بود. جسارتی کودکانه و معصوم داشت. گفتم می‌دانی من تا ندیده بودمت فکر می‌کردم دختر آیدا(+)   کوچکتر از این باشد؟ نگاهم کرد و پرسشگر […]