از گفتگوها

فریبای ارومیه بعد از مدتها زنگ زده بود که عکس دستت را دیدم توی فیسبوک که گل گرفتی توش، ناراحت شدم. ناراحتی‌اش باعث شده بود بعد از سالی/هایی زنگ بزند. که چطوری؟ راه می‌روی؟ آنقدر از درد و فلاکت گفتم که دیدم نزدیک است پس بی‌افتد. دروغ و اغراق نبود. فقط آنقدر دیر به دیر […]

قدر

نیمرو را همانطور که دوست داشت درست کردم. زرده‌های تخم‌مرغ خوشگل و گرد و نارنجی. گذاشتم جلوش که داشت داد و بیداد می‌کرد. سر برادرم سر مادرم. چند باری که سر مادر داد زد و مادر معصوم و مظلوم چشمهاش پایین آرام لقمه‌اش را می‌جوید قلبم به درد آمد. تا اعتراض کردم ایستاده بود جلوم […]

مردها سر و ته هستند.

یک روزی باشد در سال‌های آخر داشجویی‌ام. آقای برادری برادرزاده، برادران چه فرقی می‌کند؟ با آقای مرادی آمده باشند ایستاده باشند کنار من. صحبت‌شان را بکشانند به اینکه مرد وقتی ازدواج کند معلوم می‌شود اهل کجاست. بعد آقای برادری، برادرزاده، برادران چه فرقی دارد؟ برگردد به من بگوید مثلاً آقای مرادی قرار است تبریزی بشود. […]

از دلتنگی‌هایم.

یک شبی باشد بهمن ماه ۷۵، من و زهرا بعد از مدتی زندگی کردن با بچه‌های جدیدالورود در اتاق شطرنج خوابگاه بوستان انقلاب ارومیه صاحب اتاق شده باشیم: اتاق ۲۱۹. کشان کشان اسباب‌مان را دنبال خودمان برسانیم پشت در و با نیش‌های باز ناشی از ترس و واهمه که ناشی از رفتار بد قدیمی‌های خوابگاه […]

Language problems

دیروز حوالی ظهر در شبکه‌ی جام جم یک در برنامه‌ی به گمانم خانه‌ی مهر یا یک همچین اسمی ـ  همین جور الله بخکی زده بودم به این کانال ـ بعد از کلاس شرینی‌پزی رفتند سراغ استاد فرهیخته‌ای که می‌خواست در مورد گیاهان و فیلان صحبت کند. مرد مسن مو سفیدی بود که اول بسم الله […]

یادگارها

ارومیه باشد، ساعت حوالی ظهر روزی پاییزی در سال ۷۶. توی اتوبوس ستاد به نازلو ناگهان چشمم افتاده باشد به جای خالی حلقه. آشفته انگار زندگی‌ام را باخته باشم بمانم که آخرین بار کی حلقه دستم بوده است. ستاد رفته‌ام وضو گرفته‌ام و نماز خوانده‌ام و بعد رفته‌ام غذاخوری. حتماً در سرویس بهداشتی جا گذاشته‌ام. […]