مردها سر و ته هستند.

یک روزی باشد در سال‌های آخر داشجویی‌ام. آقای برادری برادرزاده، برادران چه فرقی می‌کند؟ با آقای مرادی آمده باشند ایستاده باشند کنار من. صحبت‌شان را بکشانند به اینکه مرد وقتی ازدواج کند معلوم می‌شود اهل کجاست. بعد آقای برادری، برادرزاده، برادران چه فرقی دارد؟ برگردد به من بگوید مثلاً آقای مرادی قرار است تبریزی بشود. […]

از دلتنگی‌هایم.

یک شبی باشد بهمن ماه ۷۵، من و زهرا بعد از مدتی زندگی کردن با بچه‌های جدیدالورود در اتاق شطرنج خوابگاه بوستان انقلاب ارومیه صاحب اتاق شده باشیم: اتاق ۲۱۹. کشان کشان اسباب‌مان را دنبال خودمان برسانیم پشت در و با نیش‌های باز ناشی از ترس و واهمه که ناشی از رفتار بد قدیمی‌های خوابگاه […]

Language problems

دیروز حوالی ظهر در شبکه‌ی جام جم یک در برنامه‌ی به گمانم خانه‌ی مهر یا یک همچین اسمی ـ  همین جور الله بخکی زده بودم به این کانال ـ بعد از کلاس شرینی‌پزی رفتند سراغ استاد فرهیخته‌ای که می‌خواست در مورد گیاهان و فیلان صحبت کند. مرد مسن مو سفیدی بود که اول بسم الله […]

یادگارها

ارومیه باشد، ساعت حوالی ظهر روزی پاییزی در سال ۷۶. توی اتوبوس ستاد به نازلو ناگهان چشمم افتاده باشد به جای خالی حلقه. آشفته انگار زندگی‌ام را باخته باشم بمانم که آخرین بار کی حلقه دستم بوده است. ستاد رفته‌ام وضو گرفته‌ام و نماز خوانده‌ام و بعد رفته‌ام غذاخوری. حتماً در سرویس بهداشتی جا گذاشته‌ام. […]

صدالبته!

توجیهات:  ماهنامه داستان همشهری اردیبهشت امروز رسید دستم. تجربه‌ای که فرستاده بودم دیپورت شده بود البته. نویسندگان تجربه [تقدیم‌نامچه‌ها] البته نام‌شان به شدت آشنا هستند و خوب البته آدمی را مأیوس می‌کنند. خوب چه کاری است فراخوان دادن اصلاً؟ القصه. ما هم مثل کامشین (+) عزیزتر از جان آمدیم فرستاده‌امان را در وبلاگ انتشار دادیم. […]

به زرمان

  ارومیه باشد. نازلو باشد. حوالی سال‌های ۷۶ یا هم ۷۷. طرف‌های ظهر باشد. اکرم فرامرزی بگوید باهاش بروم تا مخابرات دانشگاه، بگویم باشد و فکر کنم خودم هم یک سری به بانکش می‌زنم. توی زمین خالی نرسیده به ساختمان مخابرات و بانک، تور والیبالی علم کرده باشند و محمدرضا با همان پیراهن سفید با […]

هوم.

خیلی پیش می‌آمد که وقتی برای امیر از رقصیدن، راه رفتن و از کوه بالا رفتن و دوچرخه‌سواری می‌گفتم می‌گفت هوم و با ناباوری به جایی نامعلوم چشم می‌دوخت. حق هم داشت. خیلی پیش می‌آبد که خیال می‌کنم تمام حافظه‌ام که پر از قدم‌های سوسنی عجول و مصمم است خیالات و توهمی بیش نیستند. راه […]