از آتشی که می‌سوزدم …

زمستانِ سال هشتاد بود. دکترم آزاتیوپرین تجویز کرده بود [نامرد همان موقع فهمیده بوده من دویک دارم، رو نکرده بود!] آزاتیوپرین پدر معده‌ام را بدطوری در آورده بود. هنوز یادم هست که چطور آتشی مذاب را در معده و مری‌ام حس می‌کردم. هر چه می‌نوشیدم و می‌خوردم انگار که اژدهایی را در معده‌ام بیدار کرده […]

از پرنده‌گان شهری!

تبریز کلاغ زیاد دارد. البته نه همه جایش. ائل‌گلی که بروی صدای قار و قارشان سرتان را می‌بَرد! جاهای دیگر پیدایشان نمی‌شود، جاهای دیگر مثلاً توی حیاط مدرسه‌ای که راهنمایی و متوسطه را آنجا بودم، کفتر زیاد بود. ارومیه اما گنجشک زیاد دارد. کنار ساختمان دادگستری‌اش به جای برگ، روی شاخه‌های درخت‌هاش گنجشک روئیده. جیک‌جیک […]

از فریباهای زندگی‌ام

به دوست داشتن، به نفس «دوست» می‌اندیشم. به تمام دوستی‌هایی که داشته‌ام و دارم و به اولین کسی که گفت اگر آدم دوستی مثل من داشته باشد به دشمن نیازی ندارد! وقتی بطری حاوی هالوتان را که کارم با آن تمام شده بود و می‌بُردم بگذارم توی قفسه‌ی داروها و او داشته دنبال هالوتان می‌گشته […]

بی تو این شهر مرا حبس می‌شود!

تهران شهر قشنگی است. اما همیشه برای من شهری بود که باید از آن عبور کرد و توقف و ماندگاری در آن جایز نیست. ولی اتفاق افتاد و من ماندگارش شدم و هنوز بعد از نزدیکِ ده ماه، نتوانسته‌ام به‌اش خو بگیرم. به جز خانه‌ی کوچکِ خوشبختی‌مان هیچ نقطه‌ای از این شهر نتوانسته است در […]

دست‌نوشت!

فرهنگِ پزشکی را دکتر اولیایی هدیه داده بودند، وقتی انجمن اسلامی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه فعالیت می‌کردم. دکتر اولیایی آن موقع هنوز دانشجوی پزشکی بودند، ایکسترن به گمانم. خیلی وقت بود از آن استفاده نمی‌کردم تا اینکه برای ترجمه برخی اصطلاحاتِ پزشکی مقاله‌های مرتبط با ام.اس و دویک، نیازمند استفاده از آن شدم. بعد امروز […]

کثیفِ درخشان!

همیشه دوست داشتم بشود از خواب‌هایم بنویسم. از خواب‌هایم بنویسم نه که بگویم خوابِ بد دیدم یا خوب. بنویسم یعنی بشود مو به مو تعریف‌شان کنم. به‌هم ریخته‌ترین و مضحک‌ترین یا تلخ‌ترین و وحشتناک‌ترین‌شان را حتی که وقتی بیدار می‌شوی فقط سایه‌ای از آنها باقی مانده‌ است: تصاویری پریده‌ رنگ، مات، محو و متلاشی‌شونده. عینِ […]

مادر زمین!

خوب البته نزدیک است بروم تبریز و خانه‌ی پدری. بعد یادِ سال‌های دانشجویی‌ام می‌افتم در ارومیه که خیال می‌کردم «چقدر دور» شده‌ام از شهر و خانه. وقتی اتوبوس نزدیک می‌شد به تبریز و خاکِ سرخ‌اش نمودار می‌شد، بوی خاک‌اش را می‌شناختم. بوی هوایش را. حتی مزه‌اشان را. دلم به تاپ تاپ می‌افتاد که می‌روم خانه. […]