سنجاب ماهی زیر بهمن عفونت کبدی گرفت

دیروز توی شهر کتاب مرکزی امیر گفت ببین. آدم کوچولوی خوش اخلاق توی کاپشن سرهمی سفیدش و چشمهای روشنش تا مادربزرگش دست زد به زیر لبش خندید. مادرش دنبال کتاب بود و کوچولو حسابی صبور. چند بار آمدم عکس بگیرم ازش. حتی فکرش اذیتم کرد. دستم تکان نخورد که لای خرت و پرت‌های توی کیف […]

لایه‌های پنهان هستی

پنج شنبه گذشته بلند شدیم رفتیم خیابان شانزده آذر پیش بچه‌های نذر کتاب. دوره چهارم بود. سه چهار ساعتی که آنجا بودیم حقیقتاً ساعات دلپذیری بودند. آنقدر غرق تفکیک کتاب شده بودم که گذر زمان و خستگی و حتی محدودیت را حس نمی‌کردم. حس کارآمدی داشتم. بین پسرها و دخترهایی که جانانه وقت و انرژی‌شان […]

تحلیل

دیشب، دیدن تصویر گل سرخی متأثرم کرد. رنگ دلنشین. غنچه‌ای در کنار. من آخرین بار کی گل سرخی را لمس کرده‌ام؟ بو کرده‌ام؟ از نزدیک دیده‌ام؟ دارد چه اتفاقی در من رخ می‌دهد؟ من که نقاشم و طبیعت، جانِ من است، کجا رها کرده شده‌ام؟ کجای مسیر دیگر تصویر و تصور را رها کرده‌ام؟ که […]

موتیفات خواب و بیدارانه

۱. چشم از خواب باز می‌کنم، گردیِ آینه‌ی آرام افتاده در شبکه‌های آیینه‌ای که الهام داده است: خاطره. یک خط خوردگی در حاشیه‌ی سفید یک دیکشنری هم برای من خاطره دارد. نمکدان قرمز پلاستیکی بند انگشتی رویش نوشته شده لیلا پور زنگبار سال ۷۳. یک تکه قرص نعنایی قلبی شکل که دارد سیاه می‌شود: اسماعیل. […]

در حواشی اپرای عروسکی رستم و سهراب

۱. دیروز بعد از بوقی سال رفتیم بیرون یک بیرون رفتن واقعی مثل قدیم‌ها. دست الهام و سولماز درد نکند بابت این همراهی. رامک و زهرا بد هستند. نمی‌دانستید؟ رفتیم اپرای عروسکی رستم و سهراب. ۲. من تعجب چند خانم خوشگل را برانگیختم چون تا آن لحظه ویلچیر ندیده بودند و اگر چیزی درباره‌اش شنیده […]

سپید بالدار من

شبی که بعد از رفتن الهام و رامک و زهرا، با آرزو و همسرش رفتیم گردش شبانه، امیر به یک ماشین عجیب و غریبی گفت آرزوی کودکی‌ام. همه چیز از همان شب شروع شد: اینکه چرا وقتی بچه بودم آرزویی نداشتم؟ حتی بزرگتر که شدم. هرگز نمی‌گفتم آرزو دارم چی داشته باشم. آرزو کلمه‌ی مبهم […]

ایران زمین سفلی!

کِی بود؟ امروز عصر حوالی ساعت شش و نیم. عادتش که هست سر وقت می‌آید، این دفعه هم مثل همیشه با جیغ و داد که گذاشتیم به حساب همیشگی. ولی وقتی بعد از نشستن یکهو بلند شد و کوسن‌ها توی هوا چرخیدند و امیر دست از چایی ریختن کشید و من هاج و واج مانده […]