باز آی و تبم را بنشان، نیمه‌ی شب شد*

یکی از همان شب‌هایی که با هم تنها بودیم نیمه شب بیدار شدم و دیدم ظلمت مطلق است و سرد. قبلش صدای تقّی شنیده بودم. گفتم شاید فیوز پریده، چراغ گوشی را روشن که کردم بیدار شدی نشستی. رفتم سمت فیوز و از سکوت مطلق ساختمان فهمیدم برق رفته است. گفتم آن شمع زیر شیشه […]

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم*

وقتی پدر رفت، فقط دو سال بود ام‌اس داشتم و هر هفته پنج‌شنبه با دسته‌ای شاخه‌ای گل رفتم سر خاکش و دل سیر گریه کردم، تماشایش کردم، حرف زدیم. اما مادر جانم. جانِ عزیزم چه؟ دیگر کی می‌شود از میان انبوه سنگ‌های ایستاده‌ای که به چشم و هم‌چشمی بالاسر قبرها سر به فلک کشیده‌اند کسی […]

با دلی آرام

  آبان که زمین کرمانشاه لرزید، مادر هانیه پیش ما بود. اولش فکر کردم سرم گیج می‌رود که خم بود روی گوشی. روبه‌روی مادرم که دراز کشیده بود روی تخت نشسته بودم و زن‌داداشم دورتر روی مبل نشسته بود. بلند شد و نگاهش به لوستر بود و گفت زلزله است. گفتم نگو من می‌ترسم و […]

باز باران بر خرابه

از صبح حس می‌کنم باید جایی باشم که نیستم یا کاری کنم که نمی‌دانم چیست و حواسم به کسی باشد که نمی‌دانم کیست. یک‌جور ارتباط ناقص با غیب در حد یک درخشش و تصویری حاصل از شکست نور، غاری باید می‌داشتم. همین نزدیکی خانه درست چند مغازه آن‌طرف‌تر، سه گوشه چهارراه گلفروشی است. سه تا […]

قاعده تصادف

۱.اینکه دوشنبه‌ها هادی کوچولو می‌آید قوت قلب ما می‌شود خیلی تصادفی نیست که یاد آخرین دوشنبه تیر هشتاد و دو بیفتم، هست؟ ۲.هادی می‌گوید عمه «فروشنده» چطور فیلمی است؟ توی اینستاگرام خوانده چی نوشته‌ام رو دست می‌زند. می‌گوید ببینم؟ خبر دارم آن‌ور آب محدودیت سنی داشته، به امیر می‌گویم، می‌گوید نمی‌فهمد که بگذار ببیند. گفتم […]

هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید

از وقتی به فکر رنگ کردن موهایم افتادم که این نوشته مریم (+) را خواندم. آن حسی که توی نوشته‌اش بود را هوس کردم. آنجایی که شوهرش بغلش کرده بود و گفته بود زن خارجی. خیلی قشنگ بود. خوب امیر دوست نداشت. همیشه مخالفت می‌کرد مثل تابستان پارسال که من و خواهرم را رساند آرایشگاه. […]

زاناکس اسم یک وبلاگی نبود؟

مادر بهتر است. تقریبا هر روز می‌بینمش. با ایمو. چه کسی فکر می‌کرد آنچه روزی در انیمیشن «دانی» تماشا می‌کردیم حالا زندگی‌اش می‌کنیم؟ مادر صفحه گوشی را که من پًُرش کرده‌ام می‌بوسد و چشم راستش نزدیک می‌شود و کل صفحه گوشی‌ام را پر می‌کند، چرا نمی‌بوسم چشمش را؟ امیر می‌گفت بوسیدن چشم دوری می‌آورد. مادر […]