هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید

از وقتی به فکر رنگ کردن موهایم افتادم که این نوشته مریم (+) را خواندم. آن حسی که توی نوشته‌اش بود را هوس کردم. آنجایی که شوهرش بغلش کرده بود و گفته بود زن خارجی. خیلی قشنگ بود. خوب امیر دوست نداشت. همیشه مخالفت می‌کرد مثل تابستان پارسال که من و خواهرم را رساند آرایشگاه. […]

زاناکس اسم یک وبلاگی نبود؟

مادر بهتر است. تقریبا هر روز می‌بینمش. با ایمو. چه کسی فکر می‌کرد آنچه روزی در انیمیشن «دانی» تماشا می‌کردیم حالا زندگی‌اش می‌کنیم؟ مادر صفحه گوشی را که من پًُرش کرده‌ام می‌بوسد و چشم راستش نزدیک می‌شود و کل صفحه گوشی‌ام را پر می‌کند، چرا نمی‌بوسم چشمش را؟ امیر می‌گفت بوسیدن چشم دوری می‌آورد. مادر […]

گنجشک را دیده‌ای؟ توی دستت گرفته‌ای؟ *

تسبیح گفت مادر هر بار که ما می‌رفتیم تبریز وحشت می‌کرد که حتماً امیر مرا می‌برد بگذاردم آنجا و برگردد. برای همین هر بار بعد از برگشتن ما مریض می‌شد. هر بار، هر چند روز که می‌ماندیم پیشش و خیال می‌کردم از دیدارمان خوشحال شده، قلب کوچکش تاپ تاپ می‌زده تا روز آخر ببیند با […]

هزار آینه نذر غبار تو کردم

چه روزهایی. بوی هفت سال پیش پیچیده در خیال کلماتم. بوته‌های گل رزهایم به گل نشسته‌اند و حوض هنوز آبی است. تو حرف‌های خوب بلدی و شعر بلدی و دوست داشتن. مادر بی‌خبر از حادثه. من بی‌خبر از واقعه. لبریز بودم، داشتم عاشق می‌شدم. دلتنگم. از دلتنگی‌هایم برای هر کسی می‌توانم بنویسم جز تو. از […]

بگذرد این روزگار تلختر از تلخ؟

امروز دو بار افتادم. یکبار توی توالت و یکبار هم بعد از خارج شدن از توالت، توی راهرو. مادر فردا قرار است تراکئستومی بشود. بیست و سه روز گذشته است. بیست و سه روز و شب در حالیکه هوشیار است لوله تراشه را در گلو د ان‌جی‌تیوب را در دماغش تاب آورده است. چندین بار […]

تکرارها، تکرارها

سال نود و یک، عید را بد شروع کردم. نه به بدی امسال و مادر اردیبهشتش ناخوش شد و من گریه کردم و امیر گفت بگو برایش بلیط بگیرند بیاید اینجا. خسته رسید. من هم به اصرار امیر، با اینکه از لحاظ جسمی خوب نبودم رفتم استقبالش فرودگاه. هواپیما اسمش راحتی است. از پا می‌اندازد […]

روز تلخی همچو روزان دگر سایه‌ای ز امروزهـــا دیروزها

دیروز صبح که توی دستشویی زمین خوردم آنطور فلاکت‌بار و هر چی داد زدم انگار توی ساختمان گرد مرگ پاشیده بودند صدایم به کسی نرسید، فکر کردم چه روز نحسی و چه بدبختی عظیمی و همان وسط‌های داد زدن که مامان مامان می‌گفتم با خودم فکر کردم چه خوب که مادر نمی‌بیند و نمی‌شنود خبر […]