برکت

  پارسال این موقع به امیر می‌گفتم چقدر روزها، ساعت‌ها کُند می‌گذرند. پارسال این موقع‌ها مادر بود و برکت بود و امسال که نیست، می‌گویم امیر برای تو هم تند می‌گذرند روزها؟ تند می‌گذرند روزها…    

فنگ‌شویی حتی

  چهارشنبه روزی زمستانی من و خواهربزرگم و دخترش نشسته بودیم جلوی مادر روی زمین و سر به سرش می‌گذاشتیم که به ما هم پول بده. داشت پول‌هایش را مرتب و دسته می‌کرد بگذارد توی کیفش. خیلی حرف زدیم، پول‌ها را دسته کرد گذاشت توی کیفش و به ما نداد و خیلی جدی چیزهایی گفت […]

من لایق شفا هستم

  چند شب پیش به امیر می‌گفتم جهان‌بینی‌اش اشتباه است، اما نکند این جهان‌بینی من است که غلط است؟ مهدی کتاب «خالق زندگی بی‌نظیری برای خود باشید» را داد که بخوانم، جبهه خاصی ندارم به این‌جور کتاب‌ها. حتی اکثراً خوب هم هستند. سه روز است شروع کردم و از خودم می‌پرسم آیا جهان‌بینی من صحیح […]

قیمت لب‌های سرخت روزگاری بشکند*

اولین‌ها همیشه حامل بیشترین و بکرترین احساسات هستند، اولین باری که صدایش را می‌شنوی، اولین سلام. اولین دیدار و اولین نگاه. اولین قدم‌هایی که کنار هم برمی‌دارید.  خرداد پر از اولین‌های ماست، اولین‌باری که قرار شد صبح بیدارم کنی، اولین حرف زدن، اولین جرقه‌های دوست‌داشتن. اولین تلاش برای ابراز احساساتی که زیر پوست می‌جنبد و […]

هزاران و یکی

    شاهگلی، فقط یک تفرجگاه عصر آق‌قویونلویی نیست _ حداقل برای من. سهم عظیمی از خاطراتم را شامل می‌شود؛ جمعه‌های کودکی‌ام و قرارهای جوانی‌ام. شاهگلی یعنی آخرین یکشنبه تیرماه هشتاد و دوی هادی با مادرش. یعنی اندوه عمیق من بعد از رفتنش. یعنی ام‌اس و قایق‌های پدالی. یعنی شادی و حمید و هداک و […]

سُندس خُضر*

از جایی داشتم برمی‌گشتم و سه بار با اینکه دربست گرفته بودم ماشین عوض کردم. اولی خراب شد، دومی صندلی عقب مسافر مرد اذیتم کرد. دفعه آخر سوار ماشینی شدم که راننده و دو همراهش خانم بودند با یک دختربچه. التماس کردم مسیر مانده را سوارم کنند. قبل از مقصد با دیدن مغازه‌ای گفتم پیاده […]