به ژله می‌گویند لرزانک، لرزانک منم که روی پاهایم بند نیستم *

همیشه وقتی کسی برایم پیغام می‌دهد که برای خودش یا نزدیکانش تشخیص ام‌اس دادند غصه می‌خورم. حقیقتا غم می‌نشیند توی قلبم و ذهنم و روزها که نه لحظاتی که از سر گذرانده‌ام را در هیبت جدیدی مرور می‌کنم. آن وحشت و بهت و گیجی و گم کردن دست و پا. از روال خارج شدن تدریجی […]

میسینگ

استیو جابز کتاب جز از کل خودش را هولناک شروع می‌کند. وقتی می‌خواندمش با خودم گفتم خوب من راه رفتن را خیلی دوست داشتم پس پاهایم را از من گرفتند اما این نبود. آزادی هم نبود. چیزی که از من گرفته شد استقلالم بود.

خاطرات تن

بیست ساله بودم که خانمی در سی‌پی‌آر بیمارستان شهدا گفت به بالشت بگو چه ساعتی بیدارت کند و بخواب. باورم نمی‌شد ولی تا الان که کار کرده. ولی به نظرم بهتر است کمی هم روی مثانه‌ام کار کنم و مثلا بگویم مثانه جان ساعت پنج صبح بیدارم کن. بعد بگیرم تخت بخوابم. دو سه روز […]

شانه‌هایم و باز باران با ترانه

خیلی خیلی وقت است که ننوشتم. دلم برای نوشتن در نیمه‌های  شب بیشتر تنگ می‌شود. زمانی که سکوت پرده‌داری  می‌کند  ذهن بی‌پرده‌تر  به کار می‌افتد. مثل امشب که از اولش که نه، درست بعد از مثنوی خوانی امیر در بستر شروع شد. هوس پایین آمدن از تخت و نشستن  پشت میز سفید و تایپ کردن. […]

تیر*

تقارن عجیبی بود، نه؟ که من درست در همان هفدهم و هجدهم تیرماه گریه کردم. که باز به خاطر ام‌اس و ناتوانی‌ام. ناتوانی‌هایم. خیلی دردآور است که نتوانی لابه‌لای قفسه‌ها بچرخی و هر چه دلت خواست را انتخاب کنی و برداری بدون اینکه از کسی کمک بخواهی که آن یک نفر صدایت را از این […]

زخم‌ها

سال نود که از طرف برنامه ماه عسل آمدند توی خانه فیلم بگیرند گفتند پاشو جارو بکش فیلم بگیریم. گفتم وقتی خسته باشم می‌نشینم و جارو می‌کشم. گفتند نه، همان ایستاده جارو کن. امیر تعریف کرد که من وقتی او خانه نیست می روم روی چهارپایه و از این کارم راضی نیست. همدردهای نامهربان بعد […]