هزار زهرِ غمم در گلو چکانیدی / چه‌ها ز دستِ تو ای روزگار می‌آید

   ۱. از سوسنی که صبح، صبحانه نخورده بلند می‌شد می‌رفت اتاق خواب و حوله و مسواکش را برمی‌داشت می‌رفت حمام و بعد تا ته اتاق می‌رفت و لباس از دراورها می‌کشید بیرون و می‌پوشید و برمی‌گشت و لباس چرکهایش را می‌برد آشپزخانه می‌ریخت توی ماشین و می‌آمد توی پذیرایی و صبحانه آماده می‌کرد و […]

ای نامه که می‌روی به سویش

  مادر عزیزتر از جانم، با ام‌اس مشغول بودیم که خبر آمد با بیماری تن‌فرسای سنگین‌وزن دیگری روی هم ریخته است. طوری خبر متشنجمان کرد که سالگرد پدر از دستمان شد. این دو سر شام وصل بودند که سومی هم از گرد راه رسید و تن‌مان را داغ کرد. تب‌داریم و تنها در جبهه حق […]

در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم*

  دیماه سال هشتاد و هفت، به ریاست بیمارستان نامه دادم که دیگر نمی‌توانم بخش درمان کار کنم. بماند چه‌ها آوردند به سرم اما دردناک‌تر واکنش همکاران بود که وقتی بالاخره اردیبهشت هشتاد و هشت انرژی‌ام تمام شد و رفتم استعلاجی، گفته بودند خودش را به تمارض زده که میخش را بکوبد. به ظریفه گفتم […]

بی‌ویرایش

طاقت نیاورد و دید جواب نمی‌دهم – خواب بودم- زنگ زد و تلفنی هم خبر داد. این دفعه اول نیست که مونا آمده تهران و احتمال قوی خودش بوده چون چند وقت پیش درباره خریدن کاپشن و سفرش به تهران نوشته بود. اینها را چند وقت پیش می‌خواستم درباره اخلاق بدی که داشتم و سبک […]

از شیرینیجات

  رضا عطاران در سریال ترش و شیرین هر وقت می‌خواست برود دستشویی با صدای بلند اعلام می‌کرد وقتی هم می‌آمد بیرون دستهایش را با لباسش پاک می‌کرد و اعلام می‌کرد آمده بیرون. حالا جوری شده من هم باید قبل از دستشویی رفتن اعلام کنم که خانم‌ها آقایان تا من خودم را برسانم دستشویی شماها […]