Inside out

  فیلم‌ها و کتاب‌ها فصل دارند، زمانِ شکفتن دارند، زمان بار دادن دارند. یک کتابی را ده سال پیش خوانده‌ای الان بار می‌دهد. فیلمی، کارتونی را ده سال نه، یک‌سال پیش دیده‌ای، الآن بار می‌دهد. وقتی دو سه سال پیش انیمیشن اینساید آوت را تماشا می‌کردم نمی‌دانستم تنها کمی بعد به سختی و وضوح تجربه‌اش […]

باز باران بر خرابه

از صبح حس می‌کنم باید جایی باشم که نیستم یا کاری کنم که نمی‌دانم چیست و حواسم به کسی باشد که نمی‌دانم کیست. یک‌جور ارتباط ناقص با غیب در حد یک درخشش و تصویری حاصل از شکست نور، غاری باید می‌داشتم. همین نزدیکی خانه درست چند مغازه آن‌طرف‌تر، سه گوشه چهارراه گلفروشی است. سه تا […]

زاناکس اسم یک وبلاگی نبود؟

مادر بهتر است. تقریبا هر روز می‌بینمش. با ایمو. چه کسی فکر می‌کرد آنچه روزی در انیمیشن «دانی» تماشا می‌کردیم حالا زندگی‌اش می‌کنیم؟ مادر صفحه گوشی را که من پًُرش کرده‌ام می‌بوسد و چشم راستش نزدیک می‌شود و کل صفحه گوشی‌ام را پر می‌کند، چرا نمی‌بوسم چشمش را؟ امیر می‌گفت بوسیدن چشم دوری می‌آورد. مادر […]

آقای ووپی؛ همه پاسخها را می‌داند!

بلند شدم، راه رفتن بعد این چند وقتِ خوابیدن سخت بود. عضله‌هام کش می‌آمد. روی کاشی آب گرفته پایم لغزید. اگر دست نگرفته بودم به لبه‌ی سکو با دندان‌های پیش می‌خوردم به هره. از غسالخانه آمدم بیرون و کنار شمشادها راه رفتم. روی فلش‌های آبی جهت توالت عمومی را زده بود اما لخت بودم و […]

Eternity

تصور کنید، جای موهای شما، بوته‌ی گلی باشد. زیباست نه؟ بوته گلی که در شما ریشه زده است. از شما است و تصادفی یا هم غیر تصادفی این مظهر زیبایی و لطافت درست جایی ریشه دوانده که قادر نیستید پنهانش کنید و یا قاعدتاً دوست دارید به نمایش بگذارید. شما همانطور که به موهاتان رسیدگی […]

عذاب وجدان

سال ۷۵ که من و ناهید دانشجو شدیم و البته از هم دور، دست به کار نامه نوشتن شدم. نامه‌هایی عجیب. قشنگ. ناهید آن موقع به شدت مذهبی بود و من در تردید هنوز. نامه‌های من به ناهید مانند نامه‌های فرانچسکا و نامه‌های او به من مانند پاسخهای ایزابلا … خاطرات اینطوری زنده می‌شوند. برای […]