هر چه می‌خواهی در این درگه بنال

درست وقتی حالم گرفته است و حوصله ندارم کندی‌کراش دو ساعت نامحدود بهم جان می‌دهد. درست مثل همین زندگی مزخرفی که درست وقتی می‌خواهی، وقتی با گریه وقت اذان التماس می‌کنی تمامش کند، زمینت می‌زند و در بدترین شرایط ممکن به طرزی معجزه‌آسا بی‌هیچ خطای حرکتی بلند می‌شوی و تازه جان می‌گیری که ببین! تو […]

دست به کمر چوب به دست!

ایستاده باشم روی دیوارهای سیمانی کوتاه پارک دانشجو و دست زده باشم به کمر و عصبانی باشم از دستِ امیر که همین‌طور نشسته است روی نیمکتِ پارک و زل زده است به من که داد می‌زنم امیــــــــــــــر؟ بیا دیگه! نمی‌آیی؟* ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در پاسخ به دعوتِ رامکِ عزیزم. کسانی که دوست دارند در این بازی (+) […]

معرفی فیلم – گاو

دردم کمتر شده است و نیازی نیست ناپروکسن بخورم. می‌توانم تحمل کنم و فقط استخوان لگن‌م درد محسوسی دارد. مفاصل و عضلاتم خیلی نسبت به قبل نرم‌تر شده‌اند ولی هنوز کلیتِ اندام‌های تهتانی‌ام ضعف دارند. بنابراین خستگی هنوز بزرگترین معضل حیاتِ بنده است! دیشب بعد از اینکه کوکتل میوه بستنی دست‌پخت آقامون را خوردیم، نشستیم […]

The Burning House

خوب حقیقتاً به قول امیر وقتی خانه‌ی آدم آتش بگیرد، شاید چیزی مهم‌تر از جانش نباشد که بخواهد نجات بدهد. مسلماً فرصت برای نجات دادن این همه [آنچه در عکس مشهود است] وجود نخواهد داشت، ولی از آنجا که غالب این اشیاء در کیفم قرار دارند، بنابراین، امکان اینکه حقیقتاً تمام آنچه اینجا مشاهده می‌کنید […]

قتل عام!

پدرم هیچ‌وقت به خاطر ما بچه‌ها با کسی دعوایش نشد. ما بچه‌ها، یعنی برادرهایم که شر به معنی واقعی کلمه بودند. حالا چه کسی از ما شکایت داشته چه ما از دستِ کسی، پدرم سکوت می‌کرد و قاطی ماجرا نمی‌شد. به خاطر هیچ شکایتی دست روی ما بلند نکرد و هیچ‌وقت زیر بار حرفِ مردم […]

از همان کارکردها!

گوشی من یک بازیِ پاسور دارد که وقتی اعصابم متشنج است، برای اینکه آرام بشوم، مرتکب‌اش می‌شوم! در مقابل یک بازی دیگر هم دارد که وقتی باهاش بازی کنم، اعصابم متشنج می‌شود! منظورم «brick breaker» است. چرا و چطوری؟ اهوم! می‌گویم! وقتی این آجرها را در هم می‌شکنید، یک قابلیت‌هایی به شمای بازیکن می‌دهد، مثل […]

FreeCell

تازگی این شکلی شده‌ام. خصوصاً از وقتی یک نموره تمایل پیدا کرده‌ام به این بازی‌ها. استارت‌ش در منزل پدری امیر زده شد که هی خواهر و برادر می‌نشستند پشتِ سر هم از این بازی می‌کردند که با توپ‌های رنگی می‌زنی و همرنگ‌ها می‌پوکند و اینها. اولش برام خیلی سخت بود ولی بعد طوری معتادش شدم […]