بگذرد این روزگار تلختر از تلخ؟

امروز دو بار افتادم. یکبار توی توالت و یکبار هم بعد از خارج شدن از توالت، توی راهرو. مادر فردا قرار است تراکئستومی بشود. بیست و سه روز گذشته است. بیست و سه روز و شب در حالیکه هوشیار است لوله تراشه را در گلو د ان‌جی‌تیوب را در دماغش تاب آورده است. چندین بار […]

معجزه یعنی لمس دردها و دریغهای همنوعان

دیشب باز نیمه شب بیدار شدم، کمی بعد باد صبا صدای اذان پخش کرد. باز به دلم افتاد نماز بخوانم. دیشب که جلوی تلویزیون خوابم برد یک آن قلبم تیر کشید و یک طور خاصی زد. جور خاصی که تا به حال نزده بود. همین‌طور زد و زد تا خوابم عمیق شد. بعد که بیدار […]

اگر می خواهی مزرعه خوشبختی خود را توسعه دهی خاک قلبت را هموار کن*

اکبر را چند روز پیش در خواب دیدم. اوایل شب که بعد از تلاشهایی وحشتناک در خواب بیدار شدم و دوباره خوابم برد نزدیکی‌های اذان بعد از دیدن اکبر بیدار شدم. خواب اوایل شبم به قدری وحشتناک بود که ترجیح دادم بقیه شب را توی اتاق نشیمن بخوابم. بالطبع امیر هم. اکبر شده بود همکارمان […]

خاطرات تن

بیست ساله بودم که خانمی در سی‌پی‌آر بیمارستان شهدا گفت به بالشت بگو چه ساعتی بیدارت کند و بخواب. باورم نمی‌شد ولی تا الان که کار کرده. ولی به نظرم بهتر است کمی هم روی مثانه‌ام کار کنم و مثلا بگویم مثانه جان ساعت پنج صبح بیدارم کن. بعد بگیرم تخت بخوابم. دو سه روز […]

از سر شکم سیری

چند سال قبل زمانی‌که هنوز پای تاختنم بود داشتم از شیفت صبحکاری می‌رفتم خانه. چون قرار بود اضافه بمانم، برایم ناهار گرفته بودند. ماهی بود و من اصلا ماهی دوست ندارم. چون گرسنه نبودم نخوردم و داشتم با خودم می‌بردم خانه. ظرف سفید غذا توی دستم نزدیک نگهبانی زن بینوایی کلافه از گرما و خسته […]

سربازها

سربازها شخصیت‌های جالبی هستند برایم. در دورانِ خاصی از زندگی‌شان هستند که کشف‌ش برایم جالب است. کاش کسی از دورانِ سربازی‌ش می‌نوشت. یکبار به حسین جعفریان (+) گفتم بنویس. اگر مرد بودم در موردش حتماً می‌نوشتم. کله‌ی نترسی که من دارم. یادم هست سال ۷۹ باید برای مدتی قرص آهن مصرف می‌کردم. داشتم می‌رفتم شیفت […]

آینه

خانم هدنرسی داشتیم که مرتب به بچه‌ها می‌گفت دو نفری روی صندلی‌ها ننشینید. نه هر صندلی. منظورش یک جفت صندلی جلوی یک جفت کامپیوتر داخل سالن اتاق عمل بود. وقتِ بیکاری و گپ و گفت که جا کم می‌آمد دو نفری می‌نشستند روی یک صندلی. درست رو به روی همین کامپیوترها ـ که می‌شود پشت […]