All saints*

  یک. بارتِ جوان؛ دستیار طب اورژانس در قسمتی که دیشب پخش شد، مشکل بیمارش را درست دقایقی قبل از ایست قلبی‌اش تشخیص داد ولی نتوانست نجاتش بدهد. به شدت عصبانی و مستأصل بود از خودش که همیشه تشخیص‌های طوفانی داشت و آن‌روز چون ذهنش درگیر درد و اندوهی عمیق بود، نتوانست به موقع تشخیص […]

در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم*

  دیماه سال هشتاد و هفت، به ریاست بیمارستان نامه دادم که دیگر نمی‌توانم بخش درمان کار کنم. بماند چه‌ها آوردند به سرم اما دردناک‌تر واکنش همکاران بود که وقتی بالاخره اردیبهشت هشتاد و هشت انرژی‌ام تمام شد و رفتم استعلاجی، گفته بودند خودش را به تمارض زده که میخش را بکوبد. به ظریفه گفتم […]

طی‌الارض

  مثلاً بشود بروم به پاییز سال هشتاد، ساختمان قدیم بیمارستان، اتاق عمل شماره دو، سر عمل، گوش دخترک را بپیچانم که دارد با خود واگویه می‌کند «یکی درد و یکی درمان پسندد»، بزنم توی دهانش که می‌جود «پسندم آنچه را جانان پسندد…» بعد بکِشانمش بیاورمش بالای سر خودم، اذان مغرب، موقع برگشتن از دستشویی […]

یک تجربه طولانی

  دیروز (شنبه) داشتم برای سه نفر صحبت می‌کردم از نزدیکان و از هفته‌ای که دردناک سر کرده بودم و از ساعاتی گفتم که آرزوی مرگ کردم و می‌گفتم خدایا مرا بکش، مسن‌ترین و نزدیکترین مخاطبم با لحن تمسخرآمیزی گفت هه، خدا چی گفت؟ مکث کوتاهی کردم. اولین‌بارش نبود ولی هنوز عادت نکرده‌ام. هنوز آدم‌هایی […]

استخوان‌های دوست داشتنی

ظهر مادر آمد کنارم روی زمین دراز بکشد، از درد شانه تقریباً مچاله شد. توی بیمارستان موقع جابجا کردنش روی تخت از دستهایش کشیدند و دردش آرام نمی‌شود. عملاً دستش، دست راستش بالا نمی‌آید. بلند شدم یوکو یوکو را پیدا کردم بزنم به شانه‌اش، یقه‌ش تنگ بود لذا دستم را سُراندم تو که بمالم کمی. […]

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

خواب اول را موقعی دیدم که مادر هنوز حال و روز خوشی نداشت. خواب دیدم با مادر از سفر زیارتی برگشته‌ایم ولی با فاصله زمانی و او زودتر از من رسیده. دیدم از پله‌ها می‌رفتم بالا برسم به سالنی که خانم شاملی با عجله و خندان از من جلو زد و گفت بالا می‌بینمت – […]