نشان معتبر

  ‌ رفته بودم توی کتابخانه دانشگاه ثبت‌نام کنم. آقای خوش‌ذوقی که فرم را پر می‌کرد بعد از نوشتن آدرس گفت این آدرس واقعی است؟ گفتم بله. گفت خیلی قشنگ است. اسم سه شاعر بزرگ. هجده ساله بودم و تازه می‌فهمیدم آدرس‌مان چقدر قشنگ است. چقدر خاص است. ردیف، مرتب و شیک اسم سه تا […]

از غفلت‌ها۲

  ‌ قرارمان همیشه همین بود، هر بار که می‌آمدیم تبریز با ظریفه هماهنگ می‌شدیم بیاییم دیدنت. آذر هماهنگ کردم که دی‌ماه بیاییم دیدنت. سر همین تماس نگرفتم باهات و دروغ چرا، طاقت شنیدن صدای خسته و گرفته‌ات را نداشتم که هر چه گوشی را فشار می‌دادم به گوشم بیشتر حرف‌هات را نمی‌فهمیدم. و از […]

بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست*

بعد از مدت‌ها رفتیم بازار تبریز. جایی که بیشتر از هر جای این شهر رنگ و بوی مادر دارد. گذرهای پر نور پر عطر پر خاطره. از تلألوی بازار زرگرها تا نفس در سینه حبسم در گذر دنبه‌فروشی، نجاتِ جان در گذر ادویه‌فروشی‌ها، بازار پارچه‌فروشان، مغازه‌های آیینه و شمعدان فروشی، حلواهای قند، قندهای مکرر. ابزار […]

سه‌شنبه – مبینا

من خاله مادرش هستم. موقع سزارین از بخش اداری رفتم اناق عمل. مریم پرسید اسم داداشش چیست؟ گفتم مرتضی، گفت اسم این را هم بگذارید مبینا. شد مبینا. وقتی رفتم تهران تازه یک سالش تمام شده بود. خیلی خیلی به ندرت دیده بودیم هم را و هر بار موقع عیددیدنی خانه مادر یا توی شلوغی […]

هوای گریه با من

  می‌گویند برف باریده این هوا و نمی‌شود رفت سر خاک و یخ‌زده و لیز است و من یاد آن روز می‌افتم که برف باریده بود این هوا و آبکی و لیز بود و راننده آژانس گفت نمی‌پیچد توی کوچه‌امان و زنگ زدم به تو. چند دقیقه نگذشته بود که پیدایت شد با چادر و […]

هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید

از وقتی به فکر رنگ کردن موهایم افتادم که این نوشته مریم (+) را خواندم. آن حسی که توی نوشته‌اش بود را هوس کردم. آنجایی که شوهرش بغلش کرده بود و گفته بود زن خارجی. خیلی قشنگ بود. خوب امیر دوست نداشت. همیشه مخالفت می‌کرد مثل تابستان پارسال که من و خواهرم را رساند آرایشگاه. […]

زاناکس اسم یک وبلاگی نبود؟

مادر بهتر است. تقریبا هر روز می‌بینمش. با ایمو. چه کسی فکر می‌کرد آنچه روزی در انیمیشن «دانی» تماشا می‌کردیم حالا زندگی‌اش می‌کنیم؟ مادر صفحه گوشی را که من پًُرش کرده‌ام می‌بوسد و چشم راستش نزدیک می‌شود و کل صفحه گوشی‌ام را پر می‌کند، چرا نمی‌بوسم چشمش را؟ امیر می‌گفت بوسیدن چشم دوری می‌آورد. مادر […]