در ماندن.

زنگ زده بود که دکتر صدر ـ صدرالدین ـ یک اسمی مثل این در تبریز برنامه ریخته برای هوم‌کِیر بیماران سرطانی که پزشکان و پرستاران داوطلب یک دوره‌ای می‌گذرانند و بعد … شما تمایل دارید؟ گفتم تمایل دارم اما خودم ام‌اس دارم و از کار افتاده. ماند. گفت خدا شفایتان بدهد. گفتم خدا خیرتان بدهد. […]

از روزهای برفی

من و مریم از عصر و شب شلوغی در آمده بودیم. برف ریز ریز، نم نمک داشت شروع به باریدن می‌کرد. رسم نانوشته‌ای بود بین ما که پیاده‌روی کنیم تا خانه‌هامان که دور نزدیک بودیم به هم. به خیابان پاستور که رسیدیم چتر لازم شده بودیم. برف نشسته بود روی لباس‌هامان. نوک دماغ‌مان داشت بنفش […]

تهران نباش!*

تهران شهر عجیب غریبی است. یکی از عجایب‌ش، بلایی است که سر شیرینی‌ها می‌آورد. من در این سه سالی که تهران بودم شیرینی درست و درمانی نخوردم. رنگ و طعم و شکل شیرینی‌ها را هرطور که دوست دارند دست‌کاری می‌کنند. خوب حال قنادی ندارید بروید از شهرستان‌ها قناد بیاورید مثل آدم شیرینی بپزند دیگر! چی […]

به احترام نگرانی یک دوست

حوالی تاریک شدن آسمان و زمین باشد در بهار سال هشتاد و یک. در راه برگشت از خانه‌ی ناهید اتفاق به زعم من دهشتناکی تجربه کرده باشم و پریشان برسم خانه. در کفش‌کنِ راهرو کوچیکه مادر بیاید جلو با چشمانی به درد و اشک نشسته. ببینم چشم کاسه‌ی خون شده‌اش را. بگوید به احمد گفته‌ام […]

حال و هوای گریه دارم، شانه می‌خواهم*

۱.تبریز سرد بود و حضور تسبیح و پدرش نگذاشت بوئیدنِ بویش مرا و بغضم را بشکند. تسبیح بیش از آنچه انتظارش را داشتم خوشحال بود. دلم نیامد با بغض هفت ماهه‌ام که نزدیک بود بشکند ناراحتش کنم. ۲.تبریز با باد و باران و زلزله گفت خوش‌آمدی سوسن. من روی خاکِ سرخش دراز کشیدم و گفتم […]

خواب‌ها

امروز توی خواب بودم و استرس شدیدی را داشتم تحمل می‌کردم. قرار بود صبح زود فیزیوتراپم بیاید و وقتی بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود. امیر هنوز بیدار بود و کار می‌کرد. گفت فیزیوتراپم پیامک زده است که شب می‌آید و تبعاً امیر بیدارم نکرده است. از خوابم گفتم و از وحشت، عصبانیت و […]