حال و هوای گریه دارم، شانه می‌خواهم*

۱.تبریز سرد بود و حضور تسبیح و پدرش نگذاشت بوئیدنِ بویش مرا و بغضم را بشکند. تسبیح بیش از آنچه انتظارش را داشتم خوشحال بود. دلم نیامد با بغض هفت ماهه‌ام که نزدیک بود بشکند ناراحتش کنم. ۲.تبریز با باد و باران و زلزله گفت خوش‌آمدی سوسن. من روی خاکِ سرخش دراز کشیدم و گفتم […]

تا توبه کرده‌ام به خمارم عذاب کرد*

سال دارد نو می‌شود. من فقط گرمای این چند روز را حس کرده‌ام. بیرون که نرفتیم. فقط درخشش سرویس قابلمه تابه‌ی استیلم بعد از مشقت سابیدن‌ش بود که به من لبخند زد و گفت «سوسن دارد سال نو می‌شود ها.» این را حتی ظرف جوانه زده‌ی ماش‌هایم هم نگفت به من. اصلاً عید را باید […]

موتیفات دی‌ماهانه!

۱. «نگران جهانی هستم که تو را نداشته باشد و از قضا جهان ِ من هم باشد – ز.ب.م -» ۲. اشارپ را تمام کردم. سریع فرستادم تبریز برسد دست تسبیح که مبادا وسوسه شوم برای خودم بردارمش. ۳. اگر تاب سیب را شروع نکرده بودم الان به این تصمیم کبرایم همت می‌گماشتم که بافتن […]

این نیز بگذرد خوب است.

اس‌ام‌اس می‌فرستادم به تسبیح که برو خانه‌ی ما، دفترچه‌م را بردار بیا بیمارستان برویم دکتر. همین. و تسبیح می‌فهمید این یعنی چه. یعنی می‌رویم دکتر و دکتر برایم پالس تجویز می‌کند و یکی دو هفته‌ای تسبیح می‌شود دختر خانه‌ی ما. مرا می‌برد هلال‌احمر و برمی‌گرداند. می‌رویم مرکز ام‌آرآیی و … به ناهار و شامم می‌رسد. […]

غم دل با تو نگویم!

تبریز یعنی گریه‌ی خواهرم. یعنی چشم‌های ناباور زن‌داداش سعیده. یعنی خشم مادرم از پنهان‌کاری‌ام. یعنی متلک جدید رها … یعنی شیرینی ناپلئونی که صدیقه و ظریفه را بعد از ظهری بکشاند خانه‌ی ما و من توی بغل‌شان گریه کنم. یعنی هول کردن مهتاب خانم. یعنی چشم‌های کوچک و پیر لیلان خانوم وقتی آنطور دعا می‌کرد […]

از کمند خاطرش، جَستم به پای خویش …

امروز، دامن کوتاه کلوش پوشیده‌ام. از بچه‌گی عاشق دامن و لباس‌های زنانه بودم. دوست نداشتم شلوار بپوشم یا شلوارک حتی وقتی می‌شد دامن پوشید. دامن‌های کلوش، دامن‌های پیلیسه، پیراهن‌های با یقه‌ی چیندار. با دامن‌های چین‌دار. یک بار خواهر بزرگترم، که هیچ‌وقت نشده است در مورد خودش یا بچه‌هایش اینجا بنویسم که علت دارد، برای دختر […]

از هوس‌های مباح!

آخرهای اسفند که می‌شد، از مردی که کنار پست تقسیم برقِ نبش خیابانی که از چهارراه نماز می‌رود سمتِ سه راهی امین بساط داشت و خودکار و سیگار و باتری و تقویم جیبی می‌فروخت، تقویم جیبی پارس می‌خریدم، با جلد قرمز. از سال ۷۹ تا به گمانم ۸۴. یعنی تا وقتی که بنا به صلاح‌دید […]