نوستالژی سال‌های بعد چه خوب نوشته

نوشته است (+): زن در ریگِ روان ایستاده است و من کتاب را می بندم، یعقوب در انتظارِ عشق راحیل پیر می شود و در انتظار عشق یوسف کور، و من با رویاهای نداشته ام با تو، میرقصم!… ما رویا نداشتیم! همه چیز از آنجا شروع شد که ما رویا نداشتیم!… من از تو رویا […]

قمقمه‌های عطش

-الو! الو! به گوشم. من از زیر شنی تانک حرف می‌زنم. بچه‌ها کبوتر شدند. بابا ما آب نخواستیم، نفر نخواستیم، خمپاره و مهمات نخواستیم، ما التماس دعا داریم! خشاب‌های خالی تفنگ‌ها و پلاک‌ها و اعداد مهربانی که نام می‌شدند و نشانی، وصیت‌نامه‌های فراموش شده، صفیر خمپاره‌ها و ترکش‌ها، آسمان تهی از ابر و زردشده از […]

بی‌ـ

  دیشب با خواندن صفحات آخر کتاب «دختر شینا» گریه کردم. گفتم امیر حالم از خودم به هم می‌خورد. انگار نه انگار دهه شصتی‌ام. هیچی نمی‌دانم. انگار نه انگار توی جنگ زندگی کرده‌ام. هیچی نفهمیدم. جز اینکه مدرسه‌ها تعطیل شد. جز صدای آژیر قرمز و سفید و پتو جای پرده و چسبهای ضربدری و صوفیان […]

از یارانِ دانای خوش‌زبان

خانم زایدن‌مان زیبا نوشته‌ی آنجی شجپیورسکی و ترجمه ایرج هاشمی‌زاده کتابی نیست که نتوانی بگذاری‌اش زمین. اتفاقاً مدام می‌گذاری‌اش زمین تا خستگی در بکنی. نه که ترجمه‌اش بد باشد، یا ترتیب و توالی و تعلیق نداشته باشد. داستانِ یهودی‌های خوب و مهربانی که بی‌گناهی کشته می‌شوند و مسیحی خوب  مسیحی بد است. از تمام کتاب […]

فیلم معرفی می‌نماییم.

نمی‌شود قطعی در مورد هنر نظر داد. چون هنر قطعاً برای قضاوت پرداخته نمی‌شود. اما وقی سهواً یا عمداً برای قضاوت عرضه شد باید بهایش را پرداخت. چون قاضی‌ها قطعاً منصف نیستند. خصوصاً منتقدان و علی‌الخصوص‌تر منتقدانِ ایرانی. در هفته‌ای که گذشت، فیلم‌های اشباح ساخته مهرجویی و میهمان داریم اثر عسگرپور را تماشا کردیم. اشباح […]

بضعهٌ منّی!

برای امروز کلی ایده داشتم برای نوشتن. اینکه چند روز پیش تبریز که بودیم من در بحثِ بین امیر و برادرم شرکت کردم و بی‌اینکه قبلاً به آنچه می‌گفتم اندیشیده باشم، از فاطمه زهرا (س) دفاع کردم. طوری که دیگر برادرم نخواست و نتوانست ادامه بدهد. نه سندی پیش کشیدم و نه آیه‌ای خواندم و […]

پُل‌های چوبی عمرم.

این روزها، «وضعیت سفید» می‌بینیم. بعد با مادر بلند می‌شویم می‌رویم منزل یادگاری‌ها، صوفیان. یک اتاق کوچک برای من و مادر، کوچکترین اتاق از اتاق‌هایی که داده‌اند دست خانواده‌های دیگر. خانواده خواهرم هم هستند. صبح‌ها با بچه‌های یادگاری می‌روند باغ و من می‌مانم و جمیله. تازه چهار دست و پا خودش را تکان می‌دهد می‌رود […]