جان دارد و جان شیرین خوش است!

مدتی هست که مورچه‌های ریز فینگیلی لانه کرده‌اند در خانه‌ی کوچک خوشبختی ما. اذیت که ندارند و جز شیرینی‌جات به سایر تجهیزات آشپزخانه رغبتی ندارند ولی حضورشان قلقلکم می‌دهد. آنهایی که می‌دانند هیچ و آنهایی که نمی‌دانند بدانند که تنها موجود زنده‌ای که تا قبل از رویت ابرسوسک‌های تهران موجب ترس و وحشت و کابوس […]

غم دل با تو نگویم!

تبریز یعنی گریه‌ی خواهرم. یعنی چشم‌های ناباور زن‌داداش سعیده. یعنی خشم مادرم از پنهان‌کاری‌ام. یعنی متلک جدید رها … یعنی شیرینی ناپلئونی که صدیقه و ظریفه را بعد از ظهری بکشاند خانه‌ی ما و من توی بغل‌شان گریه کنم. یعنی هول کردن مهتاب خانم. یعنی چشم‌های کوچک و پیر لیلان خانوم وقتی آنطور دعا می‌کرد […]

از برکات

بچه که بودم می‌گفتند این گل از چکیدن عرق حضرت محمد (ص) بر زمین، روییده است. به‌ش می‌گوییم «قیزیل گل» همان گل محمدی شما. همانی که توی قمصر کاشان گلابش را می‌گیرند. ما گلابش را نمی‌گرفتیم. توی تمام جاهای خالی باغچه‌ی خانه پدری گل محمدی کاشته بودیم. چیدنش بی‌که تیغ‌های ریزش برود توی پوست لطیف‌مان […]

از غفلت‌ها …

امیر پرسید مُردنِ پدر آدم چقدر سخت است؟ پرسید وقتی پدرت مُرد چه احساسی داشتی؟ من هنوز داشتم فکر می‌کردم. به آن عصرگاه و به آن تهی شدنِ یک‌آنِ زندگی‌ام از یک حجم سنگین و بزرگ به نام پدر. کلمه‌ای پیدا نمی‌کردم حقیقتاً برای توصیف آن حالت. خانه همان خانه بود. روزی که پدر رفت […]

چه می‌دانی خشم چیست یا عاقبت خروس بی‌محل

بچه که بودیم داداش رضا خیلی حیوانات را دوست داشت. هنوز هم عاشق حیوانات است و آزارش واقعاً به یک مگس هم نرسیده است. آن موقع‌ها دوره‌ای یک حیوانی را می‌خرید می‌آورد خانه، مدتی نگه‌می‌داشت تا اینکه عمرش را می‌کرد و اگر نه، می‌بُرد می‌فروخت و یکی دیگر. یک دوره‌ای ماهی، یک دوره‌ای مرغ و […]

کمند انداخت بر پاهای من از زلف خویش!

کمی بالاتر از خانه‌ی خیاط مادرم، خانه‌ی بزرگی بود که اتاقی را در ضلع جنوبی خانه، توی حیاط ساخته بودند برای دختر خانواده که آرایشگر بود و اسمش تا همین چند وقت پیش یادم بود که یا بتول بود یا یک چیزی خیلی شبیه به این. ظاهراً سن و سالش زیاد بود و ازدواج نکرده […]

سور چهارشنبه‌های خانه‌ی پدری …

پدر زودتر از این موقع‌ها دست به کار می‌شد و شاخه‌های پیر درختانِ حیاط را هرس می‌کرد. درخت تاک و سیب و توت و آلبالو و انار و انجیر. از تمام آن درخت‌ها، آلبالو و انجیر و انار مانده است. حوض و دور و برش انباشته می‌شد از شاخه‌های بی‌جان. می‌رفتیم و بغل بغل جمع […]