بادمجان خوشه‌ای

  کتاب «کودک فلسطینی» از کتاب‌های کودکی من بود که اصلاً یادم نیست دادمش به سیب یا گم و گور شد. بادمجان کودک فلسطینی  قصه شبیه همین بادمجان بود که سرباز اسرائیلی فکر می‌کند نارنجک است و اسلحه‌اش را می‌اندازد و فرار می‌کند. آخ یادش بخیر.  

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

وقتی بچه بودم و پسرها با هم بازی می‌کردند و مادر نمی‌گذاشت بروم کوچه بازی کنم می‌نشستم کنار مادر و همانطور که داشت می‌دوخت و می‌پخت و می‌شست خاطره تعریف می‌کرد برایم. از بچگی خودش و مرگ پدرش و دربه‌دری مادرش و ازدواجش و عمه و مادربزرگم و… ماجرای زاییدن یک یک خواهر برادرهایم. همان […]

انگشتر جدیدم!

قدیمی‌ها یک چیزی سرشان می‌شد. قبول دارید؟ قدیمی‌ها به ما می‌گفتند دختر نباید انگشتر دست‌ش کند، چون نه تنها بخت خودش که بخت چهل تا دختر دیگر را هم می‌بندد! خوب؟ دختربچه‌ها جان‌شان بسته است به جینگول وینگول‌هاشان. از کش موهای عروسکی و پاپیون‌هاشان بگیرید تا النگوهای بدلی جرینگ جرینگی و انگشترهاشان. من تا جایی […]