بعد از تو

  پنجشنبه بعد از ماهها رفتم خانه پدری که نه تو را دارد نه پدر را. نمی‌دانم چطور قلبم هنوز می‌زند که ساعت‌ها نشستم در میان دیوارهایی که تو دیگر میان‌شان نیستی. حیاطی که تو در آن قدم نمی‌زنی. بوته گل سرخی که دیگر نگرانش نیستی. دو تا آلبالوهایی که نمی‌دانی چه هیکلی به هم […]

دوازده دیماه ۸۲ بود که رفت.

ناپرهیزی کردم و برای صبحانه شیر خوردم. البته نمی‌دانم به خاطر شیر بود یانه ولی بدجوری یخ کردم. وقتی زیر لحاف پشم مامان‌دوز رگ و پی‌م گرم شد خواب دیدم … ترکیب چیدمان خانه همانی بود که بود نه آنی که حالاست. نور گرم خورشید بی‌رمق افتاده بود روی قرمز لاکی فرش زیرخاکی. امیر هم […]

گوشِت می‌برم خین میاد!*

۱. خانه‌ی پدری که بودم، وقتی با مادر تنها شدیم و بساط سماور برچیده شد، قل‌قل تلویزیون جای آن را گرفت. از صبح علی‌الطلوع تا شب، بینوا روشن بود و من گرچه بیشتر مشغول کارها و استراحتم بودم، ولی دست می‌داد تا سریال‌های محبوب‌م خصوصاً «پرستاران» را سر وقت تماشا کنم. ولی در خانه‌ی شوهری، […]

از نقض قوانین

یک روزی همین‌جا (+) نوشته بودم که یکی از قوانین زندگی من، سحرخیزی است. بود البته. در این یک سال و اندی که زندگی‌ام از روالِ طبیعی‌اش خارج شده است، خواب و بیدار من هم نامنظم شده است. منی که سی سال تمام، همواره آموخته بودم سحرگاهان به زمین و آسمان سلام بدهم، نفس عمیق […]

خانه‌ی پدری!

این قدیمی‌ها زرنگ بوده‌اند، آنقدر زرنگ که درهاشان را کوچک درست می‌کردند، آنقدر کوچک که موقع وارد شدن، سرت را خم کنی، آنقدر خم کنی که برسد عدل به پیشانی‌ام … درست روی بوسه‌گاه … ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تیتر مطلب را تغییر دادم.

مادر زمین!

خوب البته نزدیک است بروم تبریز و خانه‌ی پدری. بعد یادِ سال‌های دانشجویی‌ام می‌افتم در ارومیه که خیال می‌کردم «چقدر دور» شده‌ام از شهر و خانه. وقتی اتوبوس نزدیک می‌شد به تبریز و خاکِ سرخ‌اش نمودار می‌شد، بوی خاک‌اش را می‌شناختم. بوی هوایش را. حتی مزه‌اشان را. دلم به تاپ تاپ می‌افتاد که می‌روم خانه. […]