موتیفات سوسکیانه

امیر هر روز حداقل دو ساعت وقتِ توفیقِ اجباری دارد برای خواندن کتاب. من و امیر انگار دو سر یک الاکلنگ نشسته باشیم در این فقره؛ او که می‌افتد روی دورِ کتابخوانی من برعکس دور می‌شوم. فاوست را برداشته بودم برای خواندن، نادانی‌ام در فلسفه دست و پایم را بست و گذاشتم کنار. زور که […]

موتیفات ام‌الجهل

دیرور برای تماشای انیمیشن خجستگان (+) وارد یوتیوب شدم و از این انیمیشن به آن یکی رسیدم به مناظره آقای تبار با آقای طاهری مؤسس فرقه موهوم عرفان حلقه (موهومش را به تحقیق نوشتم) و بعد چشمم افتاد به مصاحبه زنانی که از جهاد نکاح برگشته بودند. واقعاً طرز فکر اینها وحشتناک است. چطور می‌شود […]

صبر بلبل بایدم …

بنویسم؟ که شب گرفتار بودم؟ که در آن هول و بیهودگی سرشار دست‌آویزم، دامن پاره پاره‌ی جان بود و دل بی‌قرار تپیدن یا نتیپدن و رگ، رگِ زدن بود. «بزن برو!» بزنم برومِ من یک روز عصر تابستانی برای یکبار و همیشه تمام شد. پای‌افزارم را ربودند و جای آن راه را ریگزار کردند و […]

دیدار با تاریکی-۳

بدان که حقیقت الوهیت ذات صرف است و وصفش ناشناخته، عقلها و بینش‌ها قادر به شناخت او نیستند و فهم‌ها و فکرها به آن احاطه نیابند تمام بصیرت از ادراکش قاصر و تمام تلاش در شناختنش بی‌فایده … پس برای ما راه و دلیلی به سوی ادراک آن امر جلیل نیست هنگامی که راه مسدود […]

أنظر أنظر أنظر

همین حالا، شبکه مستند برنامه‌ای داشت تحت عنوان بدن انسان؛ «بینایی». بعد می‌گفت در هر لحظه تصویری به اندازه تمبر بر روی شبکیه ایجاد می‌شود که فقط در نقطه‌ی مرکزی‌اش به اندازه سر سوزنی که حاوی شش میلیون سلول مخروطی ـ حساس به رنگ ـ است تشخیص دقیق وجود دارد. بعد ۷۰ درصد سلول‌های مغز […]

بوتون صاباح، پشمانلیخدان آغلادیم*

با خدا باید در شبی خیس بعد از باران اول شبی صحبت کرد. خنک باشد و مرطوب. بدخواب باشی از درد و قلبت هم تیر بکشد. بلند شوی بروی توی حیاط، بغل ناودان بایستی و نگاه کنی بالای سرت. ستاره‌ای که میلیون‌ها سال پیش مُرده است سوسو بزند و تو گریه کنی، بگویی خدا جانم. […]

و از زینت‌ها

و چون اسکلت را برآورد و اندام‌ها را بر جای نهاده و عروق و اطناب و اعصاب را بیاراست و با پرده‌هایی مختلف از گوشت و چربی پوشانید، با بزرگترین اندام تن را پوشیده داشت و از گزند برون درون را محفوظ داشت. و در این اندام، آنچه نیاز یک دژ نیرومند است برقرار ساخت […]