کِی ز سرم برون رود یک نفس آرزوی تو*

دیروز صبح همراه یوسف و همسرش رفتیم کارت ملی هوشمندم را گرفتم. کجای این مهم است؟ اینکه عکس روی کارت، خاطرم می‌آورد شب قبلش دیدم از توانم خارج است این همه خودداری. عروست که خوابید ریز ریز اشک ریختم. قلبم طوری می‌تپید که انگار بخواهد سینه و حنجره‌ام را یک‌جا بدَر‌َد. نشد. توی گوشی عکست […]

درد دارد خیلی

داداش رضا چند تا عکس فرستاده توی تلگرام با یک خط نوشته که خواهر عزیز نگران نباش حال مادر رو به بهبود است. با ترس و لرز که یعنی از مادر عکس گرفته، عکسها را که باز کردم دیدم خودش است با زن و بچه‌اش توی کوه و دمن، خوش و خندان. کاش کمی از […]

ظلوماً جهلولاَ

توی راه رفتن، کنار پمپ بنزین متروکی نگاه داشتیم امیر چایی بخورد و استراحتی بکند. دو تا سگِ گنده را با زنجیر بسته بودند به نگهبانی. به امیر گفتم برایشان نان بی‌اندازد. گفت نمی‌خورند که. گفتم داداش رضام همیشه برای سگ‌ها نان می‌برد. نان را نصف کرد رفت سر وقت‌شان. سگ‌های واقعاً گنده روی دو […]

فاش می‌گویم و دلشادم!

یک درفتی دارم که نوشته بودم یک‌ماه پیش برای وبلاگ که گم شد. بهانه نداشت یعنی. نوشته‌ی حبیبه جعفریان را در همشهری داستان تیرماه (+) که خواندم دیدم وقتش رسیده است اما باز اتفاقاتی افتاد که نشد بنویسم. برادر بزرگم کتابخانه‌ی مفصلی داشت. در این کتابخانه فقط تعداد انگشت‌شماری کتاب برای کودکان و چند رمان […]

چه می‌دانی خشم چیست یا عاقبت خروس بی‌محل

بچه که بودیم داداش رضا خیلی حیوانات را دوست داشت. هنوز هم عاشق حیوانات است و آزارش واقعاً به یک مگس هم نرسیده است. آن موقع‌ها دوره‌ای یک حیوانی را می‌خرید می‌آورد خانه، مدتی نگه‌می‌داشت تا اینکه عمرش را می‌کرد و اگر نه، می‌بُرد می‌فروخت و یکی دیگر. یک دوره‌ای ماهی، یک دوره‌ای مرغ و […]

از ماهی‌ها

امیر می‌گوید حافظه‌ام شده است مثل ماهی. این را امیر تازگی خوانده است که ماهی حافظه‌اش کوتاه است ولی من خیلی قبل‌تر، یعنی از آن موقعی که داداش رضا توی حوض بزرگ وسط حیاط ماهی داشت و ماهی‌ها زاد و ولد می‌کردند و سر سفره هفت‌سین همسایه‌ها می‌نشستند و بعد برمی‌گشتند خانه فهمیده بودم. داداشم […]

تمام بُرش‌های هستی.

وقتی من می‌رفتم کلاس پنجم، تسبیح کلاس اولی شده بود. با هم رفتیم مدرسه. ولی بعداً معلوم شد قرار شده کلاس پنجمی‌ها منتقل شوند یک جای دورتر، یک مدرسه‌ی دیگر. یادم هست من بودم و طاهره و فاطمه و مینا. بعد چهارتامان را پدر برداشت برد به آن مدرسه‌ی دورتر که داخل یک مجتمع آموزشی […]