استخوان‌های دوست داشتنی

ظهر مادر آمد کنارم روی زمین دراز بکشد، از درد شانه تقریباً مچاله شد. توی بیمارستان موقع جابجا کردنش روی تخت از دستهایش کشیدند و دردش آرام نمی‌شود. عملاً دستش، دست راستش بالا نمی‌آید. بلند شدم یوکو یوکو را پیدا کردم بزنم به شانه‌اش، یقه‌ش تنگ بود لذا دستم را سُراندم تو که بمالم کمی. […]

چیزهایی است که نمی‌دانید

وقتی از «حرکت کردن» صحبت می‌کنم یا می‌نویسم، دقیقاً به معنای راه‌رفتن نیست. اگر می‌نویسم از جا می‌کٓنٓم و می‌روم دستشویی نه اینکه روی دو پا ایستادن باشد. نه. من حتی قادر نیستم مسافتی بیش از دو تا سه متر را چهار دست و پا حرکت کنم. زود خسته می‌شوم و اگر خسته نشوم پای […]

روند طبیعی

نمی‌دانم از زاناکس است یا چه که اینقدر می‌خوابم و اینقدر چاق شدم. یا خیال می‌کنم چاق شدم. معیار خاصی ندارم جز خیال. یک بی‌تفاوتی قشنگی را دارم تجربه می‌کنم. مثل روحی که بالای سر جسدش معلق است و چیزهایی می‌بیند و می‌شنود و به هیچ کجایش نیست. غم‌ها غمگینم می‌کنند و افکار آزارم می‌دهند […]

برای هر جنگی زمان درازی بجنگی در پایان بسختی به یاد خواهی آورد که چه کسی هستی. *

اسم فیلم یادم نیست گیرم دو بار تماشایش کردم و گیرم که من طرز خاصی در تماشای فیلم دارم. به هر حال. دخترک از برادرش در مورد کارت‌پستال‌ها پرسید و پسر گفت می‌رفتم فرودگاه و کارت‌پستال شهرهای مختلف تو جاهای مختلف دنیا می‌خریدم و بعد می‌رفتم سراغ مسافرهایی که می‌رفتند به فلان شهر. می‌گفتم یادم […]

این قرار بود موتیفات بشود، شد این.

دگزا دارد در من کار خودش را می‌کند. نبردی سنگین و پرسوز در دو پا و دنده‌ها و نوک انگشتانم بر پاست. چنان سنگینم و چنان تبدار. اولین بار است که هر دو سمت بدنم درگیر است. نوک انگشتان دستهایم انگار که باد کرده باشند چیزی حس نمی‌کنند. نمی‌توانم چیزی به دست بگیرم. همین الان […]