یک تجربه طولانی

  دیروز (شنبه) داشتم برای سه نفر صحبت می‌کردم از نزدیکان و از هفته‌ای که دردناک سر کرده بودم و از ساعاتی گفتم که آرزوی مرگ کردم و می‌گفتم خدایا مرا بکش، مسن‌ترین و نزدیکترین مخاطبم با لحن تمسخرآمیزی گفت هه، خدا چی گفت؟ مکث کوتاهی کردم. اولین‌بارش نبود ولی هنوز عادت نکرده‌ام. هنوز آدم‌هایی […]

لب که بگشایم، مرا هم با تو چندان ماجراست*

  از صبح گریه و داد که من دلم خاله می‌خواهد. من می‌دانم خاله دارد صدایم می‌زند! دلش برایم تنگ شده است.   بله آرتین جان. تنهایی سخت و خسته‌کننده‌ای داشتم که حتی یاد صورت علیرضا هم مانع نشد خشمگین و زار نشوم. صدایت می‌زدم، دلتنگ تمام پاکی‌های جهان بودم، اینها را نگفتم به پدر […]

از مراتب عشق

  از ابتدای امسال پاهایم به طرز دردناک و اذیت کننده‌ای اسپاسم داشتند خصوصاً در طول شب و یا بعدازظهرها موقع خواب. خواب؟ چیزی بود که در تمام این مدت تعریفش را گم کرده بودم. تنها وقتی می‌شد بخوابم که لحظه‌ای بعد از پیچ و تاب بسیار پاهایم در یکی از پهلو رها می‌کردند و […]

سلسله مراتب

  جای شلوغی نشسته بودم. مرد جوانی که دکتر صدایش می‌زدم آمد کنارم گفتم آیا ناخن‌های پای بی‌حرکت نرم می‌شود؟ ناخن‌های پای چپم نرم شدند و ضخیم و بدشکل. گفت البته و پای چپم را گرفت توی دستش و انگشتان و ناخن‌هایم را معاینه کرد و همین‌طور که صحبت می‌کردم تمام پاهایم را دست کشید […]

استخوان‌های دوست داشتنی

ظهر مادر آمد کنارم روی زمین دراز بکشد، از درد شانه تقریباً مچاله شد. توی بیمارستان موقع جابجا کردنش روی تخت از دستهایش کشیدند و دردش آرام نمی‌شود. عملاً دستش، دست راستش بالا نمی‌آید. بلند شدم یوکو یوکو را پیدا کردم بزنم به شانه‌اش، یقه‌ش تنگ بود لذا دستم را سُراندم تو که بمالم کمی. […]