به ژله می‌گویند لرزانک، لرزانک منم که روی پاهایم بند نیستم *

همیشه وقتی کسی برایم پیغام می‌دهد که برای خودش یا نزدیکانش تشخیص ام‌اس دادند غصه می‌خورم. حقیقتا غم می‌نشیند توی قلبم و ذهنم و روزها که نه لحظاتی که از سر گذرانده‌ام را در هیبت جدیدی مرور می‌کنم. آن وحشت و بهت و گیجی و گم کردن دست و پا. از روال خارج شدن تدریجی […]

خاطرات تن

بیست ساله بودم که خانمی در سی‌پی‌آر بیمارستان شهدا گفت به بالشت بگو چه ساعتی بیدارت کند و بخواب. باورم نمی‌شد ولی تا الان که کار کرده. ولی به نظرم بهتر است کمی هم روی مثانه‌ام کار کنم و مثلا بگویم مثانه جان ساعت پنج صبح بیدارم کن. بعد بگیرم تخت بخوابم. دو سه روز […]

از ناز طبیبان

تمام سال‌هایی که می‌رفتم پیش دکتر آیرملو آنقدر توی سالن منتظر می‌نشستم که آخرش یادم می‌رفت چه دردی دارم و چی می‌خواستم بگویم و حالا هم مطب دکتر صحرائیان علاوه بر ساعات طولانی تا رسیدن به مطبش توی ماشین من از بیکاری و نشستن خسته می‌شوم و امیر از ترمز و کلاچ گرفتن پا درد […]

ام‌اس و فیزیوتراپی

به تبع تبلیغاتی که این روزها در مورد تأثیراتِ مطلوب و حتی عالی فیزیوتراپی بر ام‌اس در جریان است، مطلب بسیار مهمی را می‌خواهم به تمام بیماران ام‌اسی و حتی غیر ام‌اسی که به هر دلیلی نیازمند مراجعه به کلینیک‌های فیزیوتراپی و کاردرمانی هستند گوشزد کنم. هرگز هرگز و هرگز به فیزیوتراپ یا کاردرمانگری که […]

مزار شریف

آن شب که امیر یکهو قبل خواب یادش آمد قرار بود آدرس قبر دایی اسماعیل را از سایت بهشت زهرا پیدا کند، یادم افتاد که هیچ نشانه‌ای از تو ندارم. هیچ نشانه‌ای حتی سنگ قبری … حتی آدرس سنگ قبری که حتی نشود بروم بالای سرش … هیچ. جز زخمی که گاه تیر می‌کشد.