صد جا نشست حسرت دل تا به ما رسید

  وقتی زخم تازه‌ای کشف می‌کنی، درست در پایان یک روز سخت و خسته کننده، تا حد مرگ، روز شیرینی که علی کوچولو به دنیا آمد، همان روزی که ام‌اس قطعی شد و تلخی‌ها شروع شد. شانزدهم مهر هشتاد.   *چون ناله‌ای که بگذرد از بندبندِ نی صد جا نشست حسرتِ دل تا به ما […]

کسی که بی محابا دل ببندد کم مقصر نیست*

(روی عکس بزنید اصل کاری است) چرا هنوز می‌ترسم بنویسم؟ از کی ملاحظه‌گر شدم؟ بهانه‌جو؟ تنبل؟ از نوشتن می‌ترسم چون کسانی اینجا را می‌خوانند که منتظرند شاد شوند؟خب بشوند. دارم می‌شوم مثل نسیم. گیر کرده‌ام و سوال سوال که لحظاتم را به بند کشیدند. مثل نسیم مدام نهاد و گزاره عوض می‌کنم، اما و اگر […]

روضه قاسم

تو قَد کشیده‌ای، یا که عمو کمان شده است؟ و یا دوباره علمدار نوجوان شده است بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله که خنده‌یِ تو برایِ حسین، جان شده است دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم کریم‌زاده کریم است، این همان شده است بگو علی و بگو مجتبی، بگو تکبیر بگو که نامِ تو […]

ببینم بروم

  این عکس را «شب مهتاب» ماه گذشته گرفتم. نصف شب از درد اسپاسم بیدار شدم و فیگور کزازی گرفتم و چشمم افتاد به ماه گرد درخشان. کورمال گوشی را یافتم و عکس را گرفتم که بنویسم اینجا که بی‌خبر بودم در شب‌های ماهْ کاملی هستیم و عجیب که ترانه شب مهتابه افتاده بود سر […]

تب گاندو

۱.درد دارم. شب‌ها اکثراً از شدت درد خواب ندارم و اگر خوابم ببرد، ربع ساعتی، نیم ساعتی با پیچ و تاب دردناک پاهایم از دماغم می‌آید. درد دیگر به یوکویوکو و دیکلوفناک جواب نمی‌دهد. درد از ابتدای تاریکی هست تا ابتدای روشنی. در طی روز کمتر می‌شود. اما هست. درد مثل سال نود و یک […]

در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیده‌ام

  اولین زخم‌ها کوچک بودند، می‌شد نادیده گرفت و خندید و گذشت. می‌شد گفت از تلخک‌های همه زندگی‌هاست. حواسش نبوده. از قصد نبوده، بد برداشت کردی. شوخی کرده. اما آن روز سال نود و سه، در سالن جیمِ کلینیک فیزیوتراپی وقتی مچ پاهایم را گرفته بود، زخم‌های بزرگ، زخم‌های واقعی، زخم‌های شمشیر از رو بسته […]