از دوست داشتن‌ها

کامشین تولدم را تبریک گفت و یادم انداخت که امسال در موردش چیزی ننوشتم. شاید چون در سکوت و بی‌اندازه ساده برگزار شد. هر چند مریم، برادرزاده‌ام صبح زود تماس گرفت و گفت که دیشب کلی با برادرم خاطره‌بازی کرده‌اند در مورد شب حکومت نظامی و وقایعش و منی که وقت آمدنم بود. امیر هم […]

از نامه‌های گجت که نترکید

چندی پیش در فیسبوک نوشته بودم که اکثر مخاطبان مؤنث وبلاگم دنبال یک مردی وارد وبلاگم شدند. قشنگ می‌دانستم کدام دختر به خاطر کدام پسر ریز ریز پست‌هایم را زیر و رو می‌کند. یکی از آنها داستان عجیبی دارد. اولین داستان من که در سایت ادبی خزه منتشر شد، سر و کله کیوان یا به […]

مراجعه به انزوا*

یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی_نمی‌توانی_آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی ات را می کشند و در خود می بلعند […]

باغ ایرانی

«باغ ایرانی» را امیر صادقی دوست عکاسم معرفی کرد. پارسال. البته ما سال گذشته وقتی رفتیم که لاله‌هایش را چیده  بودند ولی با این وجود باغ به قدری زیباست و به قدری تردد با ویلچیر در آن آسان است که داشتن یا نداشتن لاله‌هاش برایمان مهم نبود. هر چند پارسال رفتار خانواده‌ای که جلوی رمپ […]

گذر از سالها

سی و هشت سالگی باید سن عجیبی باشد. عجیب‌تر از هشت، هجده، بیست و هشت. برای من که عدد مبهمی است. نُه بهمن که گذشت من وارد سی و هشت سالگی شدم. خبر جدید همین است. تنها خبری که می‌تواند برای لحظه‌ای تکانم بدهد، فکری شوم که کجایم؟ چه کرده‌ام؟ دفتری کاغذی بگذارم جلوی روم […]

دوستی با هرکه کردم آخرش بر باد رفت

این را می‌خواستم چند روز قبل بنویسم. ننوشتم ولی دردش را هنوز دارم حس می‌کنم. ماجرا از آنجا شروع شد که یکی در فیسبوک پیغام نوشت که سوسن خوبی؟ اسمش هر چه ناآشنا، آشنا می‌نمود. قبل از سوسن چطوری هم کلی نوشته بود که بله، یادش نیست کی مرا اد کرده که تازگی من اکسپت […]