مراجعه به انزوا*

یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی_نمی‌توانی_آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی ات را می کشند و در خود می بلعند […]

باغ ایرانی

«باغ ایرانی» را امیر صادقی دوست عکاسم معرفی کرد. پارسال. البته ما سال گذشته وقتی رفتیم که لاله‌هایش را چیده  بودند ولی با این وجود باغ به قدری زیباست و به قدری تردد با ویلچیر در آن آسان است که داشتن یا نداشتن لاله‌هاش برایمان مهم نبود. هر چند پارسال رفتار خانواده‌ای که جلوی رمپ […]

گذر از سالها

سی و هشت سالگی باید سن عجیبی باشد. عجیب‌تر از هشت، هجده، بیست و هشت. برای من که عدد مبهمی است. نُه بهمن که گذشت من وارد سی و هشت سالگی شدم. خبر جدید همین است. تنها خبری که می‌تواند برای لحظه‌ای تکانم بدهد، فکری شوم که کجایم؟ چه کرده‌ام؟ دفتری کاغذی بگذارم جلوی روم […]

دوستی با هرکه کردم آخرش بر باد رفت

این را می‌خواستم چند روز قبل بنویسم. ننوشتم ولی دردش را هنوز دارم حس می‌کنم. ماجرا از آنجا شروع شد که یکی در فیسبوک پیغام نوشت که سوسن خوبی؟ اسمش هر چه ناآشنا، آشنا می‌نمود. قبل از سوسن چطوری هم کلی نوشته بود که بله، یادش نیست کی مرا اد کرده که تازگی من اکسپت […]

موتیفات هنری جشنواره‌ای

۱.دیروز در حالیکه من منتظر همکار امیر و همسرش نشسته بودم و با حمله‌ی خواب و خشم در افتاده بودم، در باز شد و الهام و رامک وارد شدند. خوب این شوهر نازنین ما بلد نیستند پنهان‌کاری کنند. می‌گفتند دوستم با زن و بچه‌ش می‌آید؟ کدام؟ کسی که تازگی سرد شدند با هم. بعد می‌گفتند […]

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن*

    کتاب خواندنم نمی‌آید. جلد دوم مردمان سالخورده دولت آبادی را نصفه رها کرده‌ام و گاهی روزهای تعطیل، زیر نور سپیده‌دمان بالای سرم، تا بیدار شدن امیر، چُرتاچُرت، خداحافظ گری کوپر می‌خوانم. همشهری داستان‌هامان از آذر روی هم زیر میز عسلی تلنبار شده‌اند. بی هیچ میلی. فیلم دیدن‌مان ولی به راه است. داریم وودی […]