گذر از سالها

سی و هشت سالگی باید سن عجیبی باشد. عجیب‌تر از هشت، هجده، بیست و هشت. برای من که عدد مبهمی است. نُه بهمن که گذشت من وارد سی و هشت سالگی شدم. خبر جدید همین است. تنها خبری که می‌تواند برای لحظه‌ای تکانم بدهد، فکری شوم که کجایم؟ چه کرده‌ام؟ دفتری کاغذی بگذارم جلوی روم […]

دوستی با هرکه کردم آخرش بر باد رفت

این را می‌خواستم چند روز قبل بنویسم. ننوشتم ولی دردش را هنوز دارم حس می‌کنم. ماجرا از آنجا شروع شد که یکی در فیسبوک پیغام نوشت که سوسن خوبی؟ اسمش هر چه ناآشنا، آشنا می‌نمود. قبل از سوسن چطوری هم کلی نوشته بود که بله، یادش نیست کی مرا اد کرده که تازگی من اکسپت […]

موتیفات هنری جشنواره‌ای

۱.دیروز در حالیکه من منتظر همکار امیر و همسرش نشسته بودم و با حمله‌ی خواب و خشم در افتاده بودم، در باز شد و الهام و رامک وارد شدند. خوب این شوهر نازنین ما بلد نیستند پنهان‌کاری کنند. می‌گفتند دوستم با زن و بچه‌ش می‌آید؟ کدام؟ کسی که تازگی سرد شدند با هم. بعد می‌گفتند […]

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن*

    کتاب خواندنم نمی‌آید. جلد دوم مردمان سالخورده دولت آبادی را نصفه رها کرده‌ام و گاهی روزهای تعطیل، زیر نور سپیده‌دمان بالای سرم، تا بیدار شدن امیر، چُرتاچُرت، خداحافظ گری کوپر می‌خوانم. همشهری داستان‌هامان از آذر روی هم زیر میز عسلی تلنبار شده‌اند. بی هیچ میلی. فیلم دیدن‌مان ولی به راه است. داریم وودی […]

زمستانم آرزوست!

بچه که بودم چاق بودم. تپلی. عکس‌های آن موقع‌هایم را دوست دارم که تپلی اخمویی بودم. اخم اصلاً در ذاتم بود انگار. الکی الکی به خودم مغرور بودم در حالی‌که اصلاً نمی‌دانستم غرور چیست. بیشتر تپلی اخموی منزوی بودم. دبیرستان که رفتم دیگر چیزی از تپلی‌ام نمانده بود. سرم را فقط با درس خواندن گرم […]

معرفی فیلم

فیلم Oz: The Great and Powerful را تماشا می‌کردم. مدل جدید سرزمین جادویی بدون مرد آهنی و شیر. مرد شعبده‌باز شیادی ناگهان سر از سرزمین اُز در می‌آورد که پس از مرگ پادشاه، میان سه زن سرگردان است. طبق پیشگویی پادشاه، روزی جادوگری از آسمان فرو می‌افتد و سرزمین و مردم اُز را نجات خواهد […]

موتیفات خواب و بیدارانه

۱. چشم از خواب باز می‌کنم، گردیِ آینه‌ی آرام افتاده در شبکه‌های آیینه‌ای که الهام داده است: خاطره. یک خط خوردگی در حاشیه‌ی سفید یک دیکشنری هم برای من خاطره دارد. نمکدان قرمز پلاستیکی بند انگشتی رویش نوشته شده لیلا پور زنگبار سال ۷۳. یک تکه قرص نعنایی قلبی شکل که دارد سیاه می‌شود: اسماعیل. […]