گذر از سالها

سی و هشت سالگی باید سن عجیبی باشد. عجیب‌تر از هشت، هجده، بیست و هشت. برای من که عدد مبهمی است. نُه بهمن که گذشت من وارد سی و هشت سالگی شدم. خبر جدید همین است. تنها خبری که می‌تواند برای لحظه‌ای تکانم بدهد، فکری شوم که کجایم؟ چه کرده‌ام؟ دفتری کاغذی بگذارم جلوی روم […]

برف

کاش امروز صبح زود بیدار می‌شدم، رفتنی سر کار برف تند می‌شد، و می‌شد برگردم خانه، بنشینم کنار بخاری، لحافی دور تنم، پاهایم را می‌چسباندم به منطقه امن بخاری و چای می‌نوشیدم …     ای داد …

آینه

خانم هدنرسی داشتیم که مرتب به بچه‌ها می‌گفت دو نفری روی صندلی‌ها ننشینید. نه هر صندلی. منظورش یک جفت صندلی جلوی یک جفت کامپیوتر داخل سالن اتاق عمل بود. وقتِ بیکاری و گپ و گفت که جا کم می‌آمد دو نفری می‌نشستند روی یک صندلی. درست رو به روی همین کامپیوترها ـ که می‌شود پشت […]

صبر بلبل بایدم …

بنویسم؟ که شب گرفتار بودم؟ که در آن هول و بیهودگی سرشار دست‌آویزم، دامن پاره پاره‌ی جان بود و دل بی‌قرار تپیدن یا نتیپدن و رگ، رگِ زدن بود. «بزن برو!» بزنم برومِ من یک روز عصر تابستانی برای یکبار و همیشه تمام شد. پای‌افزارم را ربودند و جای آن راه را ریگزار کردند و […]

در ماندن

قرار بود نامه‌ی مهمی برسد ولی کِی معلوم نبود. شنبه زنگ در خانه را زدند. نگاه کردم دیدم پستچی بود. اگر در را باز نمی‌کردم می‌ماند برای فرداش. فرداش امیر باید می‌ماند خانه و مرخصی نداشت. بعد ممکن بود کاغذی بیاندازد توی خانه که با این همه رفت و آمد و بچه توی ساختمان حتماً […]

چهره به چهره، رو به رو

  زمانی در زندگی پیش می‌آید که دیگر رمقی برایت نمی‌ماند. درماندگی هم نیست، در نمانده‌ای. داری زندگی‌ات را می‌کنی. می‌بافی، برای تمام کسانی که دوست‌شان داری. نقاشی می‌کنی. گرسنه‌ات می‌شود امساک نمی‌کنی. وقتی با مادرت صحبت می‌کنی مثل همیشه با شادمانی می‌گویی «سلام قیز!» به فکر کوتاه کردنِ ناخن‌هایت هستی حتی. کسی را داری […]

و خدایی که در این نزدیکی است …

و بعد یک روز که کتابی را که داخل ماشین در مسیر رفت و برگشت به محل کارت می‌خوانی را برنداشته‌ای، چشم می‌دوزی به ساختمان‌ها و مغازه‌ها و خیابان‌ها و پل‌ها و زمین‌های خالی‌ی دیروز و عمارت‌های نیمه‌ساز امروز. بعد بی این‌که متوجه باشی، هر تکه‌ای از زمین را با کسی قدم زده‌ای. کسانی که […]