از تهی سرشار

  ‌ سال بسیار کم‌باری داشتم. کتاب و فیلم و نقاشی و گلدوزی در حد بسیار پایین بوده و قابل دفاع نیست این تنبلی. داشتم خودم را سرزنش می‌کردم. داشتم خودم را با خیلی‌هاتان که عکس‌های قشنگ قشنگ از سفر و سفره و کتاب و هنر و طلبیده شدن‌هاتان به حرم‌های لطف و حریم‌های طبیعت […]

عصر یخبندان

۱. از شب یکشنبه تا شب چهارشنبه خانه‌مان سردخانه بود. گاز نداشتیم؟ بخاری‌مان خراب بود؟ نه! رها و مادرش آمده بودند. زن داداشم اعتقادی به گرم کردن خانه در زمستان ندارد. کتری را هم که روشن می‌کردیم زرتی پنجره را باز می‌کرد که وای چقدر گرم شد! نه که خواهر شوهر ذلیلی باشم نه. بعد […]

روزگارم خوش‌تر!

بعضی سفارش‌ها هر چند سخت، اما حس حماسه جویی آدم را تحریک می‌کنند. سفارش خواهر امیر (+) یکی از آنها بود. یک شخصیتِ موبایلی به نام Boo که انگار جای Poo آمده است. دخترکِ سرخ‌پوست را هرطوری بود دوختم و عالی هم از آب در آمد چون خواهر امیر تا چند دقیقه همه‌اش می‌گفت وای […]

فی منزله الأطفال!

رها، برادرزاده‌ی خوشگل من، زمانی شروع به راه رفتن کرد که من مجبور شدم برای راه رفتن، از عصا استفاده کنم. بعد تا به خودش بیاید من ازدواج کردم و آمدم تهران و عموماً وقتی مرا می‌دید که نشسته بودم روی مبل و دست‌هایم را از هم باز کرده بودم تا بپرد توی بغلم. برای […]