صحرای معروف

آدم خوش سلیقه‌ای بودن یک حُسن است. یک ویژگی‌ی منحصر به فرد است. خوش سلیقه‌گی البته، به گمان‌ام، نسبی نـیست. یعنی برخلاف ِ بیشتر ویژگی‌های رفتاری، قائم بذات است. متغیر نیست. این تغییر یعنی یک بام و دو هوا [بودن] داشتن. حزب باد بودن. خوش‌سلیقه‌گی، یعنی حتی وقتی پوشاک‌ات مستعمل است هم طوری پوشیده باشی‌اشان […]

۲۴ ساعت در خواب و بیداری

پدر می‌گفت مردی آرزو می‌کند زبان حیوانات را فرا بگیرد. آرزویش برآورده می‌شود و سرگرمی‌اش می‌شود استراق سمع حیوانات مزرعه‌اش! یکروز می‌شنود که [به گمان‌ام] گربه به گاو[شاید هم گوسفند]ی می‌گوید فردا تو را سر می‌بُرند و مرا از تو سهمی باشد. حیوان بینوا می‌گوید چرا؟ می‌گوید چون فردا ارباب [همان مرد بینواتر] می‌میرد. تو […]

آخ آدمها … آدم‌ها …

گریه کردم. از وقتی عصا دستم گرفتم، نگاه‌های متعجب و سر تکان دادن‌ها برایم عادی شده بودند. این «عادی» نه به این معنا که «مهم نبودند» دیگر. برایم عادت شد که این نگاه‌های لعنتی که هیچ قشر خاصی هم از آن مستثنی نبود را «تحمل» کنم. بچه کوچولوها، پیرمردها و پیر زن‌ها. می‌خندیدم ولی خدا […]

این گرمای اعصاب خورد کُن ِ کثافت!

می‌گذارم به حساب مادرانه‌گی‌اش. هر چه باشد بیشتر از چهل و پنج سال از من بزرگ‌تر است. هفتاد و شش سال پیرتر از دنیاست. می‌گذارم به حساب این پیر بودن از دنیا. پناه می‌برم به خدا که مبادا این دل، دوباره بشکند. که دوباره قصه‌ی «پدر» تکرار شود. نمی‌شود. نمی‌دانم بگذارم‌اش به حساب اضطراب ِ […]

امروز سه‌شنبه است/بود.

در یک بی‌زمانی‌ی خیلی خاصی سیر می‌کنم. [الی‌المحبوب!] مثل آن وقت‌هایی که کم‌کم چشم‌هایت سنگین و گرم می‌شود، یا وقتی تازه از سنگینی‌ی گرمای خوابی خلاص شده‌ای. یک بی‌زمانی خاصی را تجربه می‌کنم. آنقدر که خیال کنی یک مشت ناپروکسن بالا انداخته‌ای و به این بی‌زمانی، یک نوع ِ خاص ِ بی‌وزنی هم اضافه کرده […]

لذت عشق

اصلاً لذت‌اش به همین حواس‌پرتی‌هایش است. به اینکه کلهم بی‌برنامه‌گی‌های زندگی‌ات حتی، از نظمی که نداشت هم خارج بشود. که هر روز بگویی «هی سوسن! حواس‌ات هست فلان کارت عقب افتاده است؟ که دیگر زمانی نمانده است؟ که بابا یخده این پریشانی را مهار کن!» و باز شب که شد مست شوی از شراب مباح […]

و باز شهری که دوستش می‌دارم.

۱. همین‌طور یک‌هویی هم نبود. اول‌اش قرار بود یک‌ام تیر راه بی‌افتم و اعلان هم شده بود به رفقای مقیم، که نشد و ماند برای هشتم تیر. ولی همین هشتم ِ تیر بودن‌اش، هول‌هولکی شد. برای همین نشد که بنویسم آقایان و خانم‌های محترم نگران نباشد این‌جانب ساغ و سلامت می‌باشم. خصوصی‌نویس عزیز، شرمنده که […]