من می‌رم گم میشم تو جنگل خواب*

خیلی به رفتن فکر کرده‌ام. قبل‌ترها، بعد از هر شکست عاطفی دلم می‌خواست از آدم‌ها دور شوم. مثلاً یک کلبه وسط جنگل داشته باشم یا بروم در پرت و دورترین روستا زندگی کنم. معلم بشوم و بچه‌ها برایم تخم‌مرغ و ماست محلی بیاورند و سر کنم با اینها. زندگی در یک جای دور و پرت […]

گزارش فیلم-۱

قبول دارم که وبلاگِ من کم‌کم دارد تبدیل می‌شود به روزنگاری سینمایی. دیگر نه از داستان خبری هست و نه از روزنگاری‌های عاشقانه و نه وقایع‌نگاری و نقد سیاسی و مذهبی و نه دیگر تکه‌هایی از کتاب‌هایی که خوانده‌ام. من تقصیری ندارم وقتی با مردی زندگی می‌کنم که کتاب و فیلم از مهمترین دارائی‌هایش است […]