ای نامه که می‌روی به سویش

  مادر عزیزتر از جانم، با ام‌اس مشغول بودیم که خبر آمد با بیماری تن‌فرسای سنگین‌وزن دیگری روی هم ریخته است. طوری خبر متشنجمان کرد که سالگرد پدر از دستمان شد. این دو سر شام وصل بودند که سومی هم از گرد راه رسید و تن‌مان را داغ کرد. تب‌داریم و تنها در جبهه حق […]

یازدهم دیماه هشتاد و دو بود … تنگِ غروب.

تا آن دمِ آخرش یادم نیست. یادم نیست از شبکاری برگشته بودم یا چه. فقط یادم هست دستم را گرفت و کشید سمتِ خودش تا پیشانی‌ام را ببوسد. لبخندم شرمگین بود. هر چه بود لباس بیرون تنم بود. و هول داشتم بروم توی اتاقم. و چنان سرگرم بشوم که از رفت‌ها و آمدها و سراسیمه‌گی […]

به یاد یازدهم دیماه هشتاد و دو

فکرش هم هول‌آور است. اینکه با رفتنِ هر کسی، حفره‌ای ایجاد می‌شد؛ حالا یا در مکان یا در زمان یا هر بُعد زهرماری‌ی دیگری. آن‌وقت تمام ابعادِ خلقت، می‌شد «مون‌لایک فیس» واقعی. چالاچوخور* آن‌وقت حتی معتبرترین برندهای ممکنِ دنیا هم نمی‌توانستند پُرشان کنند. مثل این چند حفره‌ی عظیمی که در بُعد زمانی ـ مکانی‌ی ذهنِ […]

تعذیه

یک سال گذشت پدر … به همین راحتی یک سال گذشت!   (پدر ایستاده در دوردست تر از من…باغهای هربری-لیقوان-۱۳فروردین۱۳۷۷)  انگار نه انگار که این همه سال با هم بودنمان مثل یک رویای نبوده و نبایسته هنوز جلوی چشمهای ناباورم می نشینی کنار حوض روی صندلی که حالا من می نشینم رویش زیر چتر گسترده […]