خوب‌ها

به قول گلمکانی، دندون طلا و شهرزاد حال سریالهای خانگی را خوب کرده‌اند مینی سریال دندون طلای آقای میرباقری   و سریال عاشقانه و سیاسی زیبای دیگری از آقای حسن فتحی این‌بار در سینمای خانگی؛ شهرزاد    

جزء از کل*

ذهنم پُر آشوب. کلمه کلمه. دستی برای نوشتن مشغول، نه. پُرم از نوشته‌های نانوشته. خط بزن پاک کن از سر بنویس نه. تند تند پشت سر هم. نقطه کاما، ویرگول. ـ ویرگول مرا یاد محسن حاتمی می‌اندازد ـ سرم بیخود گرم است به هیچ. دلم آشوب اتفاقات نافرم نا مبارک نافرجام. آدم‌های پشت صداهایی که […]

دوست ندارم دیگه خواب ببینم/توی خواب تو رو بی‌تاب ببینم

ایستادم وسط راه، خیابانی طویل و هوایی باران دیده، برگشتم پشتِ سرم را نگاه کردم و ریز ریز اشک که سر ریز شد گفتم مادر بیا بپرس این شانه‌ها مالِ کیه؟ بیدار شدم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * تیتراژ سریال اقاقیا

من نهار نَخِردِمِه!

مادر من پسر عمویی دارد «علی‌النقی» نام. صدایش می‌زنیم عن‌نقی عموغلی. آدم خوبی است. شریف است. نان حلال درمی‌آورد. نان بازویش را می‌خورد* که چی؟ که بابا دست بردارید از کفن پوشیدن‌های الکی و مسخره‌تان وقت و بی‌وقت. آن کفنی که مردم ورامین پوشیدند کجا کفن شما کجا. بگذارید عید مردم کمی بخندند. کمی لذت […]

گوشِت می‌برم خین میاد!*

۱. خانه‌ی پدری که بودم، وقتی با مادر تنها شدیم و بساط سماور برچیده شد، قل‌قل تلویزیون جای آن را گرفت. از صبح علی‌الطلوع تا شب، بینوا روشن بود و من گرچه بیشتر مشغول کارها و استراحتم بودم، ولی دست می‌داد تا سریال‌های محبوب‌م خصوصاً «پرستاران» را سر وقت تماشا کنم. ولی در خانه‌ی شوهری، […]

وضعیت سفید

من همراه مادر، با خانواده‌ی خواهرم رفته بودیم صوفیان. خانه‌ی بزرگ آقای یادگاری، همکار شوهرخواهرم، آنقدر بزرگ بود که منصفانه میان چندین خانواده که از تبریز پناه برده بودند آنجا تقسیم شود. اتاق من و مادر کوچک بود و پنجره‌ی نورگیری داشت به حیاط جلویی خانه. آن روز صبحی که بیدار شدم و مادر نبود […]