کدخدا جونز

‌ ‌ ‌ آنجایی از داستان که دار و دسته‌ی ناپلئون با آدم‌ها رفت و آمد می‌کنند، روی دو پا راه می‌روند، لباس آدم‌ها را پوشیدند و آبجو می‌خورند و… و حیوانات دیگر ایستادند به تماشا؟ الآن آنجای داستانیم.‌‌ ‌

سگ‌ها

  سال هفتاد و پنج تازه از کنکور فارغ شده بودم که داداش احمدم شروع کرد به آوردن کتاب‌های رمان برای من. یکی از آنها «قلعه حیوانات» جورج اورول بود. از آن تابستان تا همین چند روز پیش برایم سوال بود که ناپلیون با کدام سگ‌هایش به جان اسنوبال خواهد افتاد. ناپلیون نسخه ایرانی قلعه […]

لیلای زری

 خلاصه، اون روز هم روز اعتصاب راننده‌های اتوبوس بود؛ لابد علیه اتوبوسا! ملت هم سرگردون توی کوچه و خیابون دربه‌در دنبال یه لقمه اتوبوس، بدون فحش دادن و بد و بیراه گفتن… گفتم که؛ اونجا اعتصاب بخشی از زندگی عادی مردمه. به هر حال، من داشتم از این ماجرا به‌شدت متضرر می‌شدم. اون روز روزِ جلسهٔ […]

از وبلاگ کاوه لاجوردی بخوانیم:

 (+)[ویرایش‌نشده.] ۱. آموزه‌ای قدیمی می‌گوید که بانگ‌برداشتن به بدزبانی پسندیده نیست مگر از کسی که بر او ستم رفته باشد (۱۴۸ :۴). شاید با فکرکردن در این حال‌وهوا بشود این را گفت که نامنصفانه است ما افرادِ طبقه‌ی متوسط که سقفِ کمابیش مطمئنی بالای سرمان هست و امورمان می‌گذرد، متفرعنانه محکوم کنیم کسی را که […]

شریفی‌مقدم مقنعه بنفش سرش بود حتی

  مجلس عقدکنان بود. عکس می‌گرفتم با گوشی‌ام. گفتند فیلم هم، گفتم حافظه‌اش کم است. جمع کردند بروند سالن برای بزن و برقص. گفتند گوشی‌ها را باید تحویل بدهید. از بین آدم‌ها و گلایل‌های صورتی گذشتم و رسیدم به اتاقی که گوشی تحویل می‌گرفتند، خانم شریفی‌مقدم بود. هر کی می‌خواست برود سالن و گوشی تحویل […]